متن کامل گفتگوی سپیده قلیان در برنامه عمق میدان
۲۴ شهریور ۱۴۰۵
توضیح. این متن با کمک نوتبوک ال ام از ویدئو استخراج شده و برخی از لغات نامفهوم است.
میزبان:فهیمه خضر حیدری
مهمان: سپیده قلیان
منبع: VOA Farsi — عمق میدان
مهمان امشب من کنشگر سیاسی است که ۳ ماه پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی از قلب دزفول در جنوب ایران از نزدیکترین فاصله به سرکوب حکومت با من سخن میگوید سپیده جان خوش آمدید.
سپیده: به عمق میدان سلام میکنم بهتون سلام فهیمه جان خیلی ممنونم از دعوتت سلام به ملت شریف صبور ایران امیدوارم که گفتگوی خوبی رو امشب داشته باشیم کسالت بار نباشه از اول دوستون دارم.
کسالت بار فکر کنم کلمه ای که هیچ ربطی به تو و زندگیت نداره بنابراین مطمئنم امیدوارم که این گفت امیدوارم و مطمئنم که ما گفتوگوی کسالت باری نخواهیم داشت سپیده هیچ بیراه نیست که اگر تو رو راوی زندانها و زندانیان ایران بدونیم یعنی قصه فراموش شده ترینها رو همیشه گفتی چند ماه بیشتر نیست که خودت از زندان اومدی بیرون از دل تاریکی اومدی بیرون و هنوز تازه نفس تازه نکردی شروع کردی به وقایع نگاری و روایت اون تاریکی شهادت دادن بر اون تاریکی من خیلی مشتاقم که در این گفتگو تمرکز اصلی رو بگذاریم و روایت دسته اول تو از آنچه که در زندانهای جمهوری اسلامی میگذره اما قبل از اون بیا برگردیم به لحظه آزاد شدنت یه جا نوشته بودی که با خودم میگم سپیده اولین اقدام جنگیت چیست و خودم جواب میدم تماسی با خورشید میخوام ببینم وقتی از زندان آزاد شدی اون تماس با خورشید به هر حال جامعه تحولات زیادی رو پشت سر گذاشته بود وقتی تو از زندان آزاد شدی اگه بخوای صریحاً بگی که فضای سیاسی بیرون از زندان چطور بود غمزده بود افسرده بود امیدوار بود خشمگین بود تجربت چی بود از اون لحظه؟
اول اینکه عذر میخوام من توی کارگاه کارگاه چرمسازی مزاحمتون میشم یعنی دارم گفتگو رو ادامه میدم حتما راجع به کارگاه چرم سازی هم باید صحبت کنشه ممکنه کادربندی و اینا خوب نباشه پوزش میخوام در آغاز شروع میکنم ببینید من توی زندان بودم که دی ماه ۴۰۴ اتفاق افتاد و بزرگترین کشتار معاصر ایران بود اما دور از واقعیت نبودم یعنی تمام روزهایی که توی سلول دور بودم با گوشم می شنیدم صدای پای معترضین رو میشمردم دراسصفر بعد تند تند تند پست بسته میشد بدرفتاری رو با گوشم میشنیدم اونو تحلیل میکردم توی اتاق بازجویی که بودم همین طور بود بعد که آمدم زندان که از نزدیک با معترضین مواجه شدم و متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده چه لحظهای که برای انگشنگاری رفتم توی افسر نگهبانی آقایون بودم دسته زندانیها رو میاوردن و اونا با صورت وحشتناک کتک خورده شکنجه شده همه اینا یک تصویری از یک تیکه کوچیکی از بیرون به من میداد و باعث شد که اونقدر شوکه نشم وقتی بیام بیرون یعنی بچهها برای من مدام روایت میکردن زندان مشهد یکی از قطبهای اصلی اعتراضات ایران بود و خب آدمهایی بودن یک سری از مقاومترین مبارزههای ایران رو بدون نام بدون ادعا من اونجا باهاشون رو در رو نفس به نفس زندگی کردم دور نبودم واقعیت از اون واقعیتی که توی خیابون اتفاق افتاده بود اما واقعیت اینه که فکرهم نمیکردم همچین کشتار وسیعی با این ابعاد شکل بگیره اگر بخوای به من بگی که الان وضعیت بیرون چه شکلیه باید بگم که الان به ظاهر خیابون خاموشه به ظاهر این خشمه فشرده شده و ما داریم برای بقا میجنگیم الان در حال حاضر وضعیت اقتصادی هر روز داره بدتر میشه به طوری که اصلاً ما نمیدونیم چه شکلی داریم زندگی میکنیم منتها تا باورمونو بردیم بالا اما این وضعیت این خیابونی که الان فشرده است این وضعیت به مراتب خطرناکتر به مراتب خطرناکتر از خیابون پرسر صدا این این سکوته یه جایی چنان چنان میچکه و چنان جمهوری اسلامی رو مغلوب میکنه من این این باورو دارم.
پس معتقدی که وضعیت جامعه همین لحظه یکی داری میگی یه خشم فشردهای رو شاهد هستی که این در تعبیر تو سپیده حتی میتونه که خطرناک تر یا بنیان برافکن تر باشه نسبت به خیابونهایی که مردم ریختن این خشم رو به اعتراض تبدیل کردن و ریختن توی خیابونها یعنی الان یه مرحله به نظر تو حتی فشرده تری میاد خشم منظورت اینه که فشردهتره؟
ببین منظورم بیشترم اینه که جمهوری اسلامی با گلوله مردم رو سعی کرد ساکت کنه با گرونی این زخمو تازه نگه داشت این خشم کماکان پا پابجاست خیابون به ظاهر ساکته این خشم کماکان پابرجا و فشرده تره من فکر میکنم اعتقادم اینه یعنی مطمئنم باور دارم با توجه به چیزایی که ما روزانه داریم توی جامعه زندگی میکنیم نفس میکشیم این میترکه دوباره و اون لحظه شاید آخرین لحظات یعنی من معتقدم من واقعا معتقد شاید خیلی ترسناک باشه که من جلوی دوربین الان این حرفو میزنم چون آینده سیاسی آدمها رو تنگ میکنه پیشبینی شون ولی مطمئنم که یک سال آینده اتفاقا عجیبی خواهد افتاد و شاید اون چیزی که آدمها منتظرش بودن بالاخره رقم بخوره.
منظورت از اتفاقات عجیب چیه؟ امیدی هم توی سرنگونی جمهوری اسلامی بدون لکنت سپیده تو از زندان که آزاد میشی دم در زندان میگی که خامنه ضحاک میکشیمت زیر خاک الانم از دزفول مدتیست که از زندان آزاد شدی از سرنگونی جمهوری اسلامی حرف میزنی یک شجاعت و بیباکی در توئه که کنجکاوی برانگیزم هست اجازه بده کمی هم راجع به این حرف بزنیم نگرانیهای خودت برای خودت چیه؟ به عنوان یک زن جوان که آینده زندگی میتونه پیش روش باشه ولی عمرتو در مبارزه گذروندی برای خودت هیچ نگران هستی؟
ببینید نمیدونم واقعاً این سؤالاو بعضی وقتا از خودم میپرسم بارها من این ادبیاتو جلوی بازجوهام ادامه میدم یعنی اگر در زندان گفتم خامنه ضحاک میکشیمت زیر خاک چشم تو چشم بازجوما اینو گفتم منتها یعنی سبک این سبک زندگی منه من لرم لر عش من از عشایر استان خوزستان بودیم یعنی کوچ نشین بودن پدر و مادر ما چیزی رو با در لفافه و در با محافظه کاری نمیگیم ما زبان صریحی داریم فرهنگ ما اینه فرهنگ قدما فرهنگ جایی که من ازش اومدم اینه به خاطر همین نمیدونم میتونم بگم که این بیباکیا از اونجا میاد اما خب تمام زندگی من در حال حاضر تمام زندگی من حتی لذتهای زندگی من با رفتن جمهوری اسلامی و با مبارزه با جمهوری اسلامی معنا پیدا میکنه وقتی که ما از سن کم من از زمانی که فهمیدم سپیدهم و زنم تحت فشارهای شدید جمهوری اسلامی بودم و مسیر زندگیمو جوری تعیین کردم که این حصارها رو بشکنم بارها ترسیدم خیلی هم ترسیدم بارها مرگو تجربه کردم از نزدیک یعنی به واقع شاید الان که هستم اینجا و دارم باهاتون صحبت میکنم واقعاً قسر دررفتم از مردن بارها ولیکن همچنان هستم و یک امیدی دارم و فکر میکنم که تمام میگم که مثلاً من هیچ چیزی رو خارج از مبارزه با جمهوری اسلامی برای خودم تصور نمیکنم همه ابعاد زندگیمو حتی لباس پوشیدنمو تحت شعاع قرار داده حتی راه رفتنمو حتی اینکه چی دوست دارم الان چی میخوام چون شخصیترین مسائل ما به نظر من توی زندگی روزمرم و سیاسیه و تو جمهوری اسلامی درش نفوذ کرده و تا اینو کنار نذاریم به جایی نمیرسیم و من معتقدم که خوشبختی امری جمعیه یعنی ما به عنوان عشایر خوزستان این فرهنگو داشتیم که خوشبختی برای برای ما توی چهارچوب خونه و خانوادمون نبوده خوشبختی برای ما امر جمعیه اگر من الان من میتونستم الان از ایران برم به راحتی میتونستم من میتونستم که یه جوری زندگی کنم که ثانیه یک بار من در خونه رو میزنن میپرم دو متر از جا واقعاً ۲ متر میپرم همین هفته پیش هفته پیش که نه حالا دارم اشتباه میکنم مثلاً ماه پیش کلانتری اومده بود در خونه ما آیفون تصویر رو جواب دادیم برای مهریه یکی از همسایههای ما اومده بود و اصلاً ربطی به من نداشت و ما توی اون ۳۰ ثانیه زندگی ما تا اینکه بفهمیم این ربطی به من نداره دگرگون شده بود ما شب عید همین امسال ۳ بار به خونه ما تعرض کردن تفتیش کردن گشتن برادر منو گرفتن خواهر من مدام محل کارش میرم ولیکن میدونین تا ما واقعاً باید بدونیم که تمام مردم تو سراسر دنیا آزادی رو نیاوردن توی سینی دو دستی تقدیمشون کنن همه همینجوری جنگیدن و من هم جدا نیستم از این ماجرا و فکر میکنم که ممارسته خیلی مهمه یعنی چیزی که من یاد گرفتم اینه که کم نیارم ادامه بدم حتی اگر قدمام آهسته باشه ول نکنم مبارزه با جمهوری روس خسته نشم یعنی این من اگر مراسم علیکردی با اون همه حواشی که کنارش داشت و اون همه سرکوبی که شد اگر توی دی ماه اون همه فشارهای عصبی که از روایت آدمها به من میرسید و مدام منو بالا و پایین میکرد اگه قرار بود خسته بشم دیگه یک راست سر قبر خسرو علیکردی نمیرفتم رفتم که بگم که ما هستیم این ممارسته برگ برنده ما زن ایرانیه و سر آخرم با همین مبارزهست پیروز میشیم.
خسته نشدی درسته میخوام که یه سؤال دیگه هم بپرسم قبل از اینکه بریم داخل زندانها کمی روایتها و شهادتهای دسته اول تو رو بشنویم به خصوص به خاطر اینکه اون خامنه ضحاک تو بسیار مشهور شد سپیده لحظهای که خامنهای ضحاک به قول خودت کشته شد کجا بودی و چه حسی داشتی خبرو که دریافت کردی این چه معنایی برای همین مبارزه تو داشت که داری میگی که تمام زندگیت رو بر روی اون بنا کردی؟
ما ۵ صبح بود تو بند خواب بودیم یعنی ما خیلی محدود بود بندمون در بندی بودم که بند ممنوعهها بود یعنی کسایی که تلفن و ملاقاتشون قطع بود پیش من میآوردن یعنی تو اون بند میآوردن معمولاً معترضانی که توی مشهد تلفن ملاقاتشون قطع بود میومدن اول توی بند ما تلفن ملاقات که وصل میشد رأی قاضی اینا میرفتن توی بندهای آرامش یا قرنطینه یا بندی که مربوط به از طرف زندان ما تعیین میشه من عصر بود و مدام این شبکه خبرو میگرفتم و میدیدم که مدام میزدن میزدن جاهای مختلف رو یه دفعه تلفنم صبح زده بودم و خبر هیچ خبری نداشتم با خودم گفتم که احتمالاً یه اتفاق عجیبی افتاده یه کسی یه کسی یه شخص مهمی شاید توی از نظر مسئول جمهوری اسلامی کشته شده و ماجرا از این قراره که این میزان داره حمله میشه و این میزان مدام زیرنویس میشد و اینا شب اومدیم ما تا ساعت ۹ شب همه تلویزیونا معمولاً روشنه و توی بندا خاموش میشه این و یادم میاد که من روزای قبلش خیلی دعوا کرده بودم سر تلفن یعنی بارها این آیفونو میزدن میگفتن که اگه تلفنونات تلویزیونو خاموش نکنید ساعت ۹ سراسری خاموش میکنیم و شما باید مثل بقیه بندا باشید و من جیغ یک داد بیداد و هر با هر ابزاری که داشتم اعتراض میکردم به این قضیه که حق ندارید تلویزیون ما رو خاموش کنید ما الان توی وضعیت پیچیده و عجیب و غریبی هستیم به این اندک اخبار نیاز داریم تلویزیونو گذاشتم یه همبندی عزیز داشتم به اسم مهناز حداد تلویزیونو گذاشتم روشن من بودم مهناز حداد زهره حمزه دوتی که از عزیزایی که واقعاً افتخار میکنم باهاشون همبند بودم بعد تلویزیونو روشن گذاشتیم میوت کردیم ساعت خاموشی خب خوابیدیم فقط میدونم که با گریه یکی از بچهها منو بیدار میکرد میگفت سپیده ده بالاخره شد من پریدم نمیفهمیدم زمان مکان کیه یادم یکی از بچهها پیش ما بود هانیه خیلی من با رنجش رنج کشیدم هانیه توی سلول سقرین انجام داده بود و خیلی روز روزگار سختی رو گذرونده بود خیلی از نظر عصبی از نظر روانی هست هرچی باهاش خیلی بازی کرده بودم و این زمانی که اومده بود سلول واقعاً با اومده بود خیلی شرایط پیچده سختی داشت یادم میاد فقط منو هانیه و یه یه خامنه بیرقدار مهناز همه من دست هانیه رو گرفتم فقط گفتم راسته؟ به نظرت بعد رفتیم فقط کنار پنجره داد زدیم خدای شکرت و بعد دیدم از پنجره خانم سپرینا هم صدا میاد دقیقاً نمیدونم صدای کی بود چون ما با همدیگه اجازه نداشتیم صحبت کنیم صدا میاد که خدای شکرت خدای شکرت ما که داد میزدیم خدای شکرت تقریباً همه آدما دوباره همینو مثلاً هی صدا میومد و اینا فردا صبحش شد که دیگه ما چیز شدیم یک ذره و ترسید یعنی یه یه یه ترسی هم بود ما تو زندان جمهوری اسلامی بودیم هر آ ممکن بود بیان ما رو اونجا بکشن یعنی من فکر میکردم که الان تو این وضعیت ممکنه هر آن در بند باز بشه و ما رو بکشن یکی از چیزایی بود که ممکن بود اتفاق بیفته یادم میاد که روی برداشته شد هیچ خبری از حتی اینا تسلیت هم نه یعنی تو پیجاشون تسلیت و ایناهم نگفتم من بیشتر از این چیز میکرد سعی میکردم از بچه ها مراقبت کنم یعنی میگفت گفتم که بچهها اینجوریه اگر اتفاقی افتاد ما باید این کارو انجام بدیم حواستون باشه الان جز هیچکسو نست بعد که اومدن ساعت یه ساعت هواخوری داشتیم بعد که ساعت هواخوری شد رفتیم توی هواخوری به خودم اومدیم گفتیم نه اینا مثل اینکه خیلی ترسیدن و من یادم فقط یه لحظه به خودمو دادم دارم شعار میدم خامنه ضحاک کشیدیمت زیر خاک بعد یعنی من خیلی اذیت شدم وقتی که از تو جاده منو گرفتم بردنم دوباره زندان یعنی هم خودم هم خونوادم هزینه بارها میگفت اگر مثلاً یه عزیزی از دست میدادم شاید به اون لحظه به اندازه اون لحظهای نبود که بعد از ۴ سال به با چنگ و دندون تو رو گرفتن و تو خیابون ما رو تو جاده جدا کردن با یه فشار وحشتناکه فقط اون لحظه تمام این اتفاقات میومد جلوی چشمم و بعد وقتی که اینو شروع کردیم به شعار دادن یهو دیدیم از پنجرهها ما هواخوریمون یه جوری بود که پنجرههای بقیه بندها به هواخوری ما باز میشد ولی اجازه تردد با هیچ بندی رو نداشتیم شروع کردن همه دست زدن همه جیغ زدن و یه شور شب کل زندانو گرفت و در کسری از ثانیه دیدیم همه دارن همین شعار میدن یکی از بهترین روزای زندگی من بود.
مرسی از این تصویری که برامون ساختی سپیده قلیان به ما تصویر دسته اولی داد.
سالها گریه نکردم این اولین بار یه دفعه جلو جلو گریه کردم به هر حال جوش عواطفه و گریه هم بخشی از عواطف ماست دیگه سپیده قلیان تصویر دسته اولی به ما داد در این لحظات از مواجهه زندانیان سیاسی در بندی که او بود در زندانی که او بود با خبر کشته شدن علی خامنهای حالا ما از همین جا برگردیم به داخل زندانها سپیده من پرسش از تو زیاد دارم با وجودی که جزئیات خیلی مهمه ازت خواهش میکنم که بتونی متمرکز و با اختصار اینها رو به ما بگید چون بسیار مهمه روایتی که از داخل زندان میتونیم از تو بشنویم سپیده بارها راجع به وضعیت زندانها گفتی راجع به شکنجه، آزار، خشونتی که در لایههای مختلف در زندانها هست من میخوام از مرحله به مرحله بریم جلو مثلاً از زمان دستگیری افراد عذرخواهی میکنم صحنه دستگیری و خیابان بارها و بارها روایتهایی رو خودت نوشتی از دیگران شنیدیم که موقع دستگیری حتی تعرض به بدن افراد میشه به شدت باهاشون خشونت میشه خیلی از این خشونتها اونجا اتفاق میفته بعداً در داخل زندان درمان نمیشه میخوای از این مرحله شروع کنیم یهکم به ما بگی موقع دستگیری روایتهایی که تو میتونی بکنی چهها هست؟ ببینید من دستگیریهای متعددی داشتم که به این شکل که کدوم شهری کجا بازداشت میشی کجا دارن میبرنت کدوم نهاد تو رو بازداشت میکنه شکل و شمایلش عوض میشه یعنی دستگیری تو خیابون یه جور دیگهست اون نهادی که بازداشت میکنه هم شکل و شمایلش مدام در حال تغییره دستگیری تو خونه یه مدل دیگهست و اینا دستگیری از توی دادگاه تو رو میبرن خب یه مدل دیگه از مخاطره هر کدومش با اون یکی فرق میکنه من یکی از عجیبترین بازداشتها رو توی اهواز داشتم و هنوزم که هنوزه یکی از یعنی با این همه من توی زندان سعی میکردم با خیلیا صحبت کنم در مورد روایتهای بازداشتیش چون هنوز به اون پیچیدگی و عجیب غریبی من خودم به شخص توی کسایی که شناخته شده هستن ندیدم ولی در مورد مثلاً دیمار ۴۰۴ بیایم یه ذره جلوتر دیمار ۴۰۴ ببینید دیمار ۴۰۴ من گزارش شه نزدیک به ۵ ال۶ تا زندان رو به شکل دقیق با جزئیات دارم با خیلی از زندانیهایی که از زندان اومدن مصاحبه کردم قصد دارم با دوستم احسان یک پژوهشی رو در این حوزه انجام بده این رو حالا وارد جزئیات بیشتر از این نمیشم ببینید بازداشت مثلاً توی مشهد ما جلوی مسجد بازداشت شدیم یعنی جلوی در مسجد ما رفته بودیم توی مسجد به این معنی که توی مسجد اینا نمیتونن به ما تعرض کنن یعنی چون شهر مذهبیه احتمالاً مسجد براش خط قرمزه ولی اولین اشتباه ما همین بود که ما اونجایی که بازداشت میشدیم تندروهاشو نمیشناختیم و نمیدونستیم قضیه از چه قراره سپاه ما رو بازداشت کرد اطلاعات سپاه ما رو بازداشت کرد به شکل وحشیانهای ما بازداشت شدیم یعنی مردم رو که به شکل خیلی وحشیانه قل و غم کردن یعنی هرچقدر بگم کم گفتم هر چقدر بگم کم گفتم به به من هی سعی میکردم فضا رو خودم من و دوستای همراهم فضا رو یه ذره بتونیم کنترل کنیم اما شدنی نبود من یه جایی برگشتم عقب موقع ج داشتم بازداشت میشدم دیدم یه تونل شکنجه درست کردن نرگز محمدی رو از تو تونل داشتن رد میکردن با فشار به فشارای شهری و هر کس با هر ابزاری که تو دستش بود تو سر و کله این میکوبید و یه جایی دیدم این اراضلشم بودن اراضباش عجیب و غریبی ا مثلاً با پاش برداشت زد به پشت نرگز محمدی یعنی بعد میزد به زانوش این خم میشد دوباره میکوبیدن به پشت نرگز دوباره وارونهش میکرد دوباره میزد یه چیز عجیب و غریبی بود من گفتم که نه این توبه میری دیگه از این توبهم میره نیست اینا با برنده جایزه صلح نوبل در مسجد دارن این کارو میکنن با آدما دیگه چیکار میکنن جلب خب ما همهمون تجربه ضرب و شک ما بود تو جرب ماجرای سوباری خسر داشتیم بله ولی عجیب عجیبتر از این بود که وقتی من رفتم اتاق بازجویی من با لباس محلی بودم لباس دوری پشته بودم لباس بهش میگن سرداری من سرداری و گلبنی گلبنی رو سرم بسته بودم حالا ضرب و شف شدیم حالا کاری با اینجاش ندارم و ما رفتیم توی سلول و وقتی که من شروع کردم به فریاد زدن وقتی که رسیدیم به یه جای که سلول تر بود هنوز نمیدونستم کدوم نهاد ما رو بازداشت کرده فقط داد میزدم میگفتم که شما به ما تعرض کردی چون میدیدم با آدما چیکار میکنن پسرا رو وحشتناک میزدن.
یعنی دیگه با تو یه عده از به جز سپیده به جز به جز برخورد بدنی فیزیکی کتک زدن و این رفتار وحشیانهای که داری توصیف میکنی وقتی میگی تعرض منظورت چیه اینو دقیق توضیح بده ببین نقاط ببین تعرض که معیار سفید قلیان نیست تعروز که معیار جهانی داره وقتی به نقاط بدن تو حساس بدن تو زنگ دست میزنن وقتی با پا میکوبه به رحم تو به باسن تو به کمر تو تو رو خم میکنه و کله پا میشی دوباره تو رو میزنه این اسمش تعرضه وقتی میاد به عنوان بازرسی بدنی به بهانه بازرسی بدنی زندانبان زن نیست مأمور زن نیست مرد میاد دست میزنه به بدن تو این اسمش تعرضه ولاغیر اسم ضرب و شنا همش دستهبندی میشه دیگه این تعرض جنسیه به بدن من داری تعرض میکنی اونجا من جلوت میایستم جالبه اینجا بود که من وقتی که شروع کردم به جی اتاق منو با همون لباس خوردن اتاق یعنی به ثانیهای نکشید که من رفتم اتاق بازو شروع کردم به بازجویی من و بعد بازجوی سپاه خیلی صراحتاً گفتش گفتم که آره به ما تعرض کردن این صحنهها این کارا رو با نرگس محمدی کردن این کارا رو با بقیه کردن اونجاهایی که مصداق و تعرض جنسی بود رو مثال میزدم براشون بعد گفتش که ببین حالا ازت میپرسم ولی بدون وقتی نهاد غیررسمی تو رو میگیری ممکنه بیاد تجاوزم بکنه دیگه اینو بدون دیگه کنیا تو که پیر این کاری گفتم که حالا یعنی دارین به من اینو میگین گفت آره گفتم نهاد غیررسمی چیه مگه نهاد غیررسمی داره میگفت آره مثلاً بسیج اون مسجد حراست اون مسجد لباس شخصی تو رو میگیره ۴۰۱ ما زیاد داشتیم بعضیا رو پیگیری میکردیم بعضیا رو نمیکردیم ببینید من واقعاً اینجوری بودم که نه دیگه مثلاً ما یه مسیری رو طی کرده کردیم حالا مثلاً میگن که خب چرا باتو این کارو نمیکنم به خاطر اون مسیریه که آدم طی میکنه یه مسیری رو طی کردی زمانی که من دختر بمنامی توی هفت هپه بودم با من هر کاری کردم اتفاقاً اینجا میخوام اینو بپرسم ازت سپیده اگه بخوایم داخل زندان بمونیم موارد تجاوز و تعرض در داخل زندانها گزارش شده میخوای راجع به اینها برای ما بگی زندان سپیدار فریمان وکیل آباد حالا علاوه بر این رفتاری که با بدن افراد میشه تحقیری که بدن افراد میشه ولی مشخصاً موارد تجاوز و تعرض در داخل زندان در اون فضای بسته رو اگر گزارشی داری به ما بدی ممنون میشم ببینید از وکیل آباد شروع کنیم من زندان وکیل آباد جمعیت ثابتی که ما از هجدهم ووزدهم دی ماه تا مثلاً اواخر دی ماه داشتیم چیزی که ما ثبت کردیم ۵۵ الی ۶۰ نفر بوده ثابت این به این معنیه که ثابتها یعنی نوک وسیقه شدن و رفتن نه و این به این معنی البته زندان مشهد من دارم در مورد وکیل آباد مشهد صحبت میکنم چون چون مشهد شهر به شهرش زندان داره یعنی سبزوار میدونم زندان داره مثلاً ش از شهر سرای اطراف مشهد زندان اما میدونم فریمان نداره چنارون فریمان اینها میامدن زندان وکیل آباد من با بازداشتیهای وزارت اطلاعات رو هم میذارم کنار بازداشتیهای اطلاعات سپاه رو هم میذارم کنار بازداشتیهای فراجا رو هم میذارم کنار کسایی که جذب شدن کمتر از ۴۸ ساعت توی آگاهی مثلاً شهرستان شهر خودشون بودن فریمان یا بلبحار و چنارون و اینها و بعد منتقل شدن زندان وکیل آباد مشهد از ۵۵ نفر الی ۶۰ نفری که جمعیت ثابت بودن و ما همه رو دقیق با سن و همه چیز ثبت کردیم من با ۴۴ نفر از این افراد روایتشون رو ثبت کردم و با دقت اینا رو تجربی کردم راستازمایی کردم ما سه نفر تجاوز داشتیم که دو نفرش از فریمان مشهد بود از تعرض جنسی حرف نمیزنم از تجاوز حرف میزنم یک نفر و همه معمولاً از زمانی که اینا رو بازداشت کرده بودن تا مسیری که زندان آورده بودن تعرض جنسی و شکنجه شده بودن بازداشتیهای فریمان توی آگاهی فریمان مورد تجاوز قرار گرفته بودن و یک مورد ما تو خیابون هم داشتیم که توی ون مورد تجاوز قرار گرفته بود یعنی کنار همسرش هر نفر سه مامور بود دست و پای همسرشو میبندن و سه مامور توی ون به زن تجاوز میکنن و زنه میاد داخل زندان و ما روش ثبت کردیم بازداشتی یکی از بازداشتیهای فریمان قدرت عجیب و غریبی توی روایتگری داشت یعنی از لحظهای که وارد بند شد با لکن چون فریمان یه شهر کوچیک و سنتی و مذهبیه احتمالاً موقعیت آدم ایجاد میکنه که تو یک ذره محافظه کارتر باشی کما اینکه من هنوز خودم محافظه کارم در مورد یه سری از مسائلی که اینجا اتفاق میفته توی شهر میخوام بازگو کنم دیگه فکر کنید شما مثلاً منی که مثلاً حمایت رسانهای دارم مردم میشناسنم همه اینها بازداشت این خانم وقتی وارد این زندانی عزیز وقتی وارد زندان شد از لحظه اول بدون لکنت گفت به من تجاوز شده من ۲۴ ساعت وقت دارم منو ببرید پزشکی قانونی و زندان اینو هی دست به سر میکرد بدتر میشه برات این کارو نکن سکوت کن دقیقاً میدونست کدوم ببینید بازداشتگاه کلام آگاهی که توی فریمان بود که موارد از شکنجه فیزیک و اینها هم داشتن زندانیها از اونجا زندانبان زن در پاره از مواقع نداشت مردا اینو میبره توی سرویس بینی میبره تا مسیر توالت سرویس بهداشتی و به این تجاوز میکنه و بعد این شروع میکنه به روایت کردن من یادم میاد که روز اولی که پامو گذاشتم زندان وکلا بود از اثر نگهبانی میخواستم برم نمیدونم انگشتگاری من یه یادم نیست برای چه کاری بود یهو دیدم فقط به در میکوبیدن داد میزدن طبیعی نیست طبیعی نیست بعد اینجوری بودم که چی طبیعی نیست چه اتفاقی افتاده متوجه شدم که معاون دادستان اومده وارد مشهد ش وارد زندان مشهد شده و قاضی معاون دادستان قاضی ناظر بر زندان هم بود و و این شخص رفته پیش معاون دادستان و گفته که به من تجاوز شده با جزئیات کامل تعریف کردن بعد حالا چادر ما چادر اجباری هم بچهها داشتن با چادر اینا جلوی معاون داستان بعد گفته بهت نمیاد و طبیعیه دیگه شما وقتی که بازی گوشی میکنید توی خیابون این اتفاق هم میفته و زندانی با فریاد میاد بیرون میگه طبیعی نیست و بقیه زندانیاهم همراهش تلفن خیلیا رو اون موقع قطع کردم موارد تعرض هم زیاد داشتیم مثلاً تعرض به ناحیه من همه اینا رو ثبت کردم به ناحیه از گردن گ سینه سینههای بازداشتیها یا اتفاقی که برای نرگس محمدی افتاد اینها مواردی بود که از تعرض جنسی ثبت کردن تو زندان مش شما فکر کنید که ما ادامه خواهش میکنم میخوام از میخواستم بگم اوکی من بگم شما نه بگو بگو سفید جان ببین میخواستم بگم که شما فکر کنید که برنده جایزه صلح نوبل رو باهاش این کارو میکنن چه برسه به زندانیانی که اسم کارگر فسک فودی زندان کارگر فسک فودی فریما چیکار میکنن برو هر کاری که میخوای بکنی بکن همینه اینه که هست سپیده در عین حال از یک جنس دیگری از شکنجه و آزار در داخل زندان هم تو روایت کردی شکنجههای نیابتی اگه بخوایم اسمشو بذاریم یعنی در بندهایی که بودی اینکه میسپن به بعضی از زندانیان ا زندانیان اون بندها که زندانی سیاسی رو آزار بدن این آیا به صورت سیستم سیستماتیک رخ میداد و از این سیستماتیک که میپرسم از تجاوز و شکنجه و تعرض حرف زدیم حالا میخوایم از شکنجه نیابتی حرف بزنیم، شکنجه های نمایشی حرف بزنیم آیا میتونی به ما بگی یک الگوی مشخصی در آزار زندانیان سیاسی و شکنجه زندانیان سیاسی در زندانها در همه زندانهایی که تجربه کردی وجود داره؟
ببینید من این روایتهایی که ثبت کردم از زندان تهران بزرگ فشاپویه قزلحصار سپیدار اهواز شیوان اهواز زندان سپول و زندان وکیل آباد اینها رو به شکل مفصل ثبت کردم یعنی با زندانیا صحبت کردم دقیق با دقت با جزئیات چون ما اگر جزئیات رو ثبت نکنیم نمیتونیم چشم تو چشم اینا بشیم بگیم که داری شکنجه میکنی و همین گفتن جزئیات باعث میشه روایت رسمی رو ما زیر سؤال ببریم ببینید خیلی جالبه الگویی که ۴۰۴ اتفاق افتاده جمهوری اسلامی هوشمندتر ش
ده یعنی جمهوری اسلامی وقتی که زندانیهای ۴۰۱و وارد زندان کرد متوجه شد که زندانی ۴۰۱ وقتی میاد داخل زندان زندانیهای قدیمی تر ببینه یه چیزایی یاد میگیره و میره بیرون و این پختهترش میکنه و گفت خب پس من دیگه توی این سرکوبی که دارم انجام میدم زندانی رو جدا میکنم از بقیه زندانیها و زندانی رو با زند زندانی سرکوب میکنم حالا توی فشاف گزارشهایی که از زندان تهران بزرگ ثبت کردیم این خیلی مشهود بود که اراضل اوباشهایی رو وارد بند میکردن که اونها وظیفه سرکوب رو به عهده میگرفتن تو بقیه زندانها من سالهای قبل اینو داشتم اما به شکل اینقدر هدفمند و سازمان یافته ۴۰۴ بوده آیا میتونین بگیم در ۴۰۴ رفتاری که با زندانیان میشد شنیعتر و شدیدتر بود؟ به ضرس قاطع میتونم بگم بله مظلومترین دوره زندانیا رو ما میتونیم میتونه برابری کنه با دهه ۶۰ یعنی اون زمانی که هیچ گونه وسیله ارتباطی نبوده که روایت و جنایت ثبت بشه عجیبتر یعنی با زندانی یک جوری حرف میزدن که انگار مثلاً آدم نیست خیلی عجیب بود جداسا ایزوله کردن زندانی یعنی تحت هیچ شرایطی زندانی با بقیه من تو روایتهایی که با ۲۲ نفر از زندان زندان سپیدار اهواز کسایی که از ۷۰ نفری که زندان سپیدار اهواز بودن مجموعاً توی عده ۴۰۴ چون اهوازم یه زندان زنان خوزستان هم یه زندان زنان داره که اهوازه همه جمع میشن اونجا از ۷۰ نفری که توی یک اتاق سه در چار به اسمه شاید مثلاً حالا یه ذره بزرگتر از اتاق سه در چهار به اسم نمازخونه من اونجا بودم میدونم چه ابعادش چقدر اونجا زندانیها رو جمع میکردن از اون ۷۰ نفر یکی از اون افراد معلول بوده از پایین فلج بوده و به همون هم تعرض کردن وقتی توی مسیر بازداشت آوردنش زندان و بعد هم اینها رو دیگه زندانبان اینا رو سرکوب نمیکنه ببین آرایشگر ورزشکار معلم زبان اینا همه توی طیفی بودن که جمهوری اسلامی بازداشت کرده توی اون تنگنا همه هم کنار همدیگه سعی میکنن باشن، پیش میادم اختلافهایی وجود داشته باشه ولی با زندانی دیگه اینا سرکوب میکنن من روایت دارم از زندان احترام بزرگ میگه بشکن میزده زندانبان به زندانی دستور میداده ۲و س۳ ساعت مثلاً ۲۰ نفره ریختن سر زندانیاهایی که اعتراض کردن زدن از اعراض خب این هزینهشو برای جمهوری اسلامی هم به مراتب کمتر میکنن مثلاً میگن زندانی با زندانی برخورد کرده این به این معنی نیست که زندانی ببین ممکنه تو هر زندانی درگیری فیزیکی باشه زندانی با زندانی درگیریهای فیزیکی هم دسته بندی میشن من دارم از درگیری فیزیکی صحبت صحبت میکنم که مستقیماً زندانبان برای سرکوب زندانی استفاده میکنه نه اینکه زندانی با زندانی دعواش میفته و اونم عمل بدیه و این اتفاق میفته حالا تو فشارهای شدید عصبی و همه اینها ولی خب برای من عجیبتر از همه این بود که اینا اولاً ایزوله بودن تماسها محدود بچه های زندان سپیدار و اینا رو توی دستههای ۱۰ نفره تقسیم میکردن و یه سلولی هست برای اعدامیها یک روز قبل یا ترک اعتیادیا اون سلول انفرادیه اونجا میبرن تا ترک کنن یا اعدامیا رو میبرن اونجا شب قبل از اجرای بود بچهها رو ۱۰ نفر میبردن اونجا برای سرویس بهداشتی و بعد درو قفل میکردن مثلاً ۱۰ دقیقه اون ۱۰ نفر اجازه استفاده از سرویس بهداشتی رو داشتن هواخوری زندانیان نداشتن تماس تلفنی نداشتن یعنی تو مرتکب هر جنایتی هم میشدی باز بعد اتهامات عجیب و غریب بین زن چون کانون زندان سپیدار اهواز کانون هم نداره کانون اصلاح تربیت یعنی زندانی زیر ۱۸ سالم اونجاست شما فکر کن بچه ۱۴ ساله رو روی موتور پر بازداشت کردن و آوردن زنده اتفاقاً در اعتراضات ۴۰۴ خیلی میبینیم شاهد این هستیم که واقعاً سنین پایین بازداشت شدن و اینها آسیب پذیرتر هستن در اون فضا درسته سپیده؟ بله یه سری از استانها ما داریم که کانون ندارن مثلاً بوشهر کانون نداشته اهباس کانون برای زنان نداره برای مردها فکر کنم داره یعنی فکر کنم مطمئنم داره زیر ۱۸ سالهها با بقیه زندانیا بند مادران مجزا نداره تو وقتی با بچت بچه رو به دنیا میاری قاطی بقیه زندانیا داری حبس میکشی وکیل آباد چون چون میخوام که وقت رو حتما داشته باشیم برای پرسیدن سؤالات بیشتر توی این فضا تو از شکنجههای نمایشی هم صحبت کردی که واقعاً وجه تکاندهندهای به نظر من داره اون شکنجههای نمایشی چیست؟ اساساً چرا اونها اجرا میشه؟ هدفش چیه و نمونههای از اونها رو هم لطفاً به ما بگو؟ ببینید دو موردو به شکل با جزئیات من به شما میگم توی مشهد وکیل آباد یک زندانی هم که به همراه دوستش فکر کنم پل وکیلاباد من که مشهدی نیستم نمیشناختم بهم گفتن توی روایتها دارم میرم بالای پل وکیل آباد و پرچم شیر و خورشید رو نصب میکنم و با تیر جنگی پسری که اون بالاست داره نصب میکنه رو میزنن وقتی میزنن میفته میان با دو بالا و دخترا رو میخوان بازداشت کنن و دختره رو وادار میکنن که دست بزنه به خون دوستش و بذاره این این خونو بمکه یعنی همچین ما با یه لباس شخصیهای وحشی و زامبی واقعاً من هیچ هیچی پیدا نمیکنم جز اینکه بهشون بگم زامبی مواجه هستیم یا مثلاً یکی از بچه ها رو وا دارن که گفته بودن باید این بنزین رو بخوری یه توی لیوان بهش یه مقداری بنزین بخور بخور بعد وادارش کردن به خوردن بعد گفته بودن که خب الان تو این از این دهن در اومده مردم بر خامنهای الان فندک میزنم میترکی دیگه بین کارای این تیپی انقدر این روایتها اینجوری شکنجههای نمایش زیاد بود که بترسونن که باره باید تو بترسی و پاتو توی خیابون نذاری اعتراض نکنی من یادم میاد که یکی از این نیروهای سرکوبی که بعد از دی ماه توی دی ماه ۱۸ها من برای بازجویی میرفتم اتاق بازجویی برگشت خیلی شلوغ بود و اینا بعد گفت آره دیگه ما مثلاً اینا رو ۴۰۱ یک آزاد کردیم الان رفتن تو خیابون این کارا رو کردن باید یه کاری کنن که بترسن یعنی شما مثلاً از میگن که باید ما یه کاری کنیم که اینا بترسن گرچه این واقعاً شمشیر داره پس من ترسی توی بچههایی که اومدن توی یعنی ترس که به نظر من طبیعیه یعنی من خوب هممون میترسیم ولی من چیزی که دیدم یک خشمی بود که داشتن کانالیزهش میکردن ترسی وجود نداشت واقعاً ولی تو اونا رو از سر میگذرونی تبدیل به یه آدم دیگه میشی و واقعاً برای ترسوندنه.
اتفاقاً یکی از سپیده یکی از پرسشهایی که ازت دارم اینه که همه این تجربه هایی که در این سن کم داری ازش صحبت میکنی خب تجربه های تلخ و سهمگين حتماً روی زندگی تو روی نگاهت به جهان روی روابطت روی انسانی که هستی اثر گذاشته و تو همچنان داری این مبارزه رو ادامه میدی اولاً به ما بگو اینکه تو در زندان اصلاً بزرگ شدی یعنی واقعاً سالهایی از عمرت رو در زندان گذروندی که سالهای بسیار مهمیه این چه چیزهایی رو از خود تو گرفت و چه چیزهایی رو به تو آموخت؟
من یه دختر یه خانواده خیلی سنتی بودم که اولین ۲۴ ساعتی که بدون خونوادم بیرون از خونه بودم همون ۲۴ ساعت توی بازداشتگاه بود خب من واقعاً مبارزه رو از توی خونه شروع کردم یعنی اینجوری بود که برای من اگر توی بازداشت های هفت تپه نبودم قطعاً ممکن بود یکی از لیستهای بلند بالای مرگای خونگی بشم قتل های خانگی بشم مبارزه رو از اونجا شروع کردم و
به خاطر همین ممارستتم شاید پافشاریم روی اون مسئله هم شاید بیشتر شد روزای خیلی سختی رو گذروندم من یادم میاد که توی امان اگه اشتباه نکنم یک آگاهی هست توی امانیای اهواز یه شب منو منتقل کرد یه روز خی خیلی منو منتقل کردن بازداشتگاه بازداشتگاه اینو بارها گفتم یعنی این باز من نمیتونستم منتظر بمونم و از این انرژی منو عدم اینکه صبر من توی انتظار کشیدن سواستفاده میکردم و همچین که وارد بازشگاه جدید میشدم دنیا رو سرم خراب میشد بعدم میاد بازجو منمو توی دستشویی امانی از مرخصی بوشر که بازداشتم کرده بودم بعد منو خوابوند اونجا گفت ببین آوردم سپت زبونت خیلی درازه این زبونو میخوام قطع کنم اومدم اینجا زبونت کوتاه باشه و بعد من بیشتر از ۲۴ ساعت تو اون توالت بودم توالت یعنی کثافت یه چیز وحشتناکی از چیز بود و من نمیتونستم درست حتی نفس بکشم نمیدونم همون جا با خودم گفتم که الان دیگه نه زندگیش داره نه مرگ این جمله رو بارها بعداً هم به خودم گفتم با اینکه هیچ هیچ موقع فرهنگی اینو نداشته اصلاً حتی به جوونترام میگم که اصلاً اینجوری فکر نکنید که اگه بمیرید خیلی مثلاً کار خفنی و اینا دم همه اونایی که جونشون برای آزادی دادن گرم واقعاً دمشون گرم قسمتی از قلب منم ولی زندگی کردن واقعاً ما تقدم داره بر هر چیزی ولی برای من اون سری که تحمل کردم تا به اونجا رسیدم اینجوری بود که دیگه اصلاً زندگی با زندگی و مرد دیگه الان در جلوی چشم من ارزش نداره میدونین بعد من یادم میاد که مثلاً مامانم یه دفعه به قاضی گفتش که دختر من وقتی که تحویل شما دادم یه بچه بود الان با یه بالغ مواجه هستم بارها اینو مامانم به بازجوها میگفت و بعد وقتا که خودمو تو زندان میدیدم که مثلاً میدیدم که یه نفرم بعد مثلاً میتونم یه بند مثلاً مثلاً تو زندان شهرستانها یا مثلاً توی قرچک و اینا خب آدم سوژی بیشتری میتونست به خرج بده بعد با خودم میگفتم که این همون بلایی که آوردن سرت که خفت کنم ولی به عکس خودش تبدیل شد میدونید الانم که بیرون هستم من اونقدر زندگی من نمیدونم زندگی چیه من واقعاً نمیدونم ببین در کسری از ثانیه ناراحتیم فراموش میکنم و همیشه میزنم میر سعی میکنم که حتی لحظهای که من یادمه بازداشتیهای دیماه رو که میآوردم میدونستم داره چی میشه چون صداها رو میشنیدم اونا هی یه دفعهم با باتوم و اینا ریختن توش سلول بتونم ساکتم کنم نتونستم واقعاً چون هر کاری میکردن باز گلومو که نمیتونستن دهنمو که نمیتونستم بخیه کنم بعد من میکوبیدم به درد براشون سعی میکردم حتی نرگسم این کارو البته خیلی میکرد من اینا رو از نرگس یاد گرفتم یه قسمتی از این کارا رو ببینید این شادیها رو بلدم ولی زندگی رو بلد نیستم و فکرم نمیکنم که یادم بگیرم این باید بره یعنی جمهوری اسلامی فکر میکنم باید بره که ما بتونیم که یه زندگی نفس راحت الان بفهمم من زندگی چیه در حال حاضر نمیدونم زندگی چیه.
سپیده در عین حال در یه رب پایانی گفتگومون هستیم میخوام ازت این رو هم بپرسم که منتقدم هستی خیلی وقتا یعنی از زندان که آمدی بیرون در جامعه الان همچنان داری فعالیت میکنی فعالیت سیاسی و مبارزتو ادامه میدی حالا اگه وقت بشه خیلی کوتاه در این فضای زیبایی هم که هستی کارگاه چرم توست سعی میکنی که از این طریق هم بتونی که به هر حال زندگیت رو اداره بکنی اینا هم برا برای برای مخاطب ما باید جالب باشه که بدونیم ولی منتقد وضعیتم هستی میخوام بدونم که امروز به چه چیزی نقد داری داری میگی تا جمهوری اسلامی نره من سپیده قلیان و آدمهایی مثل من اصلاً نمیتونیم زندگی کنیم نمیتونیم بفهمیم زندگی یعنی چی در عین حال برای رفتن این جمهوری اسلامی فکر میکنی کارهایی که داره میشه اتفاقی که داره میفته مبارزهای که داره شکل میگیره کجاهاش میتونه بهتر باشه میتونه مؤثرتر باشه؟
ببین فیل خستم من یه کم از اپوزیسیون در واقع ناراحتم ازشون انتظار دارم این دو قطبی رو یه ذره کمتر کنن انتظار دارم که من این فکر کنم اولین باریه کلاً این میزان طولانی دارم من یه مصاحبه کوتاه یادمه کرده بودم یکی دو بار این اتفاق افتاده اولین باری دارم چشم تو چشم با مردم ایران صحبت میکنم انتظار دارم مردم شریف ایرانم وارد این دو قطبیها نشن ما تو زمین واقعیت داریم زندگی میکنیم برای لحظه لحظه زندگیمون برای اینکه حتی امرار معاشمون هم نه ربطی به جمهوری اسلامی نداشته باشه داریم به شکل مستقل کار میکنیم انتظار دارم که خسته نکنیم آدما رو یعنی من از سپیده حرف نمیزنم من کاری با سپیده ندارم یعنی من با خودم هستم من من از ۱۳ سال بودم که وارد فضای سیاسی شدم فضای سیاسی فضای قربون صدقه رفتن فقط نیست یعنی تو باید اعتقادم مرتیم نباید بکنی باید انتقادم به جون بخری همه ایناست ولی یه سری چیزا انتقاد نیست. یعنی وقتی من میبینم که از من ببینید من که با کسی دشمنی ندارم من نزدیکترین دوستام پادشاهی خواه بودم نزدیکترین دوستا و عزیزای من پادشاهی خواه بودن شاید شما از کجا میدونید شاید من جمهوری اسلامی رفت توی انتخابات آزاد رأی من آقای پهلوی بود من که صحبت نکردم در مورد این مسئله زده تا الان من که توی این بحث ولی چرا اینقدر آزار و ازیت؟ ببینید از این واقعاً خستم و دلم میخواد کم نمیخوام بازش کنم اونقدر چون احساس میکنم که من اختلاف سیاسی رو گذاشتم بعد از براندازی جمهوری اسلامی ببین اون لحظهای که داره جمهوری اسلامی داره گلوله میزنه و مردم نگاه نمیکنه که سپیده قلیانه یا مثلاً یه کس دیگه نگاه نمیکنه چپه یا راسته به بدن ما تعرض میکنه به بدن ما حمله میکنه خانواده ما رو داغدار میکنه به هر حال خانوادهها روم حتی خسته نکنیم بارها بوده من از خانوادههایی که تو این مسیر بچهشون زندانی بوده و بعد تو مسیر فحاشی و اینا قرار گرفته میگم ما خسته ایم ما قدردانی نخواستیم ولی فحاشی هم نباشه البته من واقعاً دم آدما گرم یعنی انقدر به من عشق میرسونه انقدر این عشق منو زنده نگه میداره دارم از اپوزیسیون حرف میزنم خواهش میکنم اگر آزادی آزادی ایران براتون اهمی اهمیت داره با دو قطبیسازی نمیشه چیزی رو رهبری کرد ما وقتی نرگس محمدی رو براندازی کردیم به این فکر کردیم الان دسته دسته داره اعدامها زیاد میشه دسته دارن اعدام میکنن صدای بینالمللی ما برای اعدام کیه؟ هرگز آیا روزی به کد بخشی از اپوزیسیون پرچمدار بخشی از اپوزیسیون بود؟ فعال حقوق بشره رفته دیدن یه زندانی هم زندانی هم توی طیف اصلاحطلب بود رفته دیدن یه زندانی هم زندانی طیف پادشاهی خواه بود
پس در واقع سپیده قلیان در واقع شاید پیام تو یا چیزی که داری میگی برای اولین بار رو در روی دوربین با مردم ایران میخوای صحبت بکنی این باشه که از این دو قطبی فکر میکنی اگر فاصله بگیرن جامعهای که مخالف جمهوری اسلامیست قطب اصلی اینه که میخواد حکومت بره اگر از این دو قطبی فاصله بگیره به نظرت میرسه که راه بازتر باشه برای هدف نهایی که خود تو هم سالها براش مبارزه کردی؟
اختلاف عقیده با من من موافق یعنی اختلاف عقیده باید باشه جامعه پویاییش به اینه ولی فقط به حرف ما باید عمل کنیم به اون چیزی که داریم میگیم باید عمل کنیم من عمل کردن نمیرم و فقط مردم قشر نیست به همه چیزا یه قشری همه اقشارا حالا مثلاً در م در موضوع جنگ ما خودمون با دو دستی با با دست خودمون یه طیفی از سیاسیهای ما به ملت ایران گفتن جنگطلب و راهو هموار کردن برای سرکوب جمهوری اسلامی من منتقد اونم هستم اه منتقد اونم هستم شما چرا فکر کردید؟ ۴۷ ساله ما داریم میگیم جمهوری اسلامی دستار از پدرای مادرای ما داد زدن گفتن که دست از این جنایت بردار دست از ماجراجویی بردار با اینکه من همیشه سعی میکردم که چون الان که خودم رو من اون دفعه هم گفتم خودمو لیبرالتر میدونم ولی یه زمانی مثلاً ما اینجوری بودیم که خب نه مردم نه غزه نه لبنان میگفتن که خیلی هوشمندانه بود داشتم میگفتن بابا دستار اینجوری اینقدر جنگطلب نباش فایدهای داشت من از زمانی که یادمه از کودکی ما خطر جنگ بالا سرمون بوده و چه شکلی تونستین مردم ایرانو به کارمند موساد و جنگطلب و اینها تقلیل بدین واقعاً چه شکلی تونستین بهشون اینو بگین من به اون قشرم انتقاد دارم فقط ولی امیدم به آدماست امیدم به اون آدمایی که رفاقت داریم با همدیگه مثلاً اگه الان به من بگن سپیده تو چه پیامی داری برای دخترای همسنت زنای همسنت برای کسایی که با همدیگه دارید زندگی میکنید میگم که ما ما من پیامی برای اینا ندارم من الهام بخش برایش نیستم ما رفاقت داریم ما داد و ستد داریم با همدیگه رفاقت اینجوریه که یکی میگیریم د تا تحویل میدیم دو تا میگیریم یکی تحویل میدیم میگیریم یعنی چی؟ من از اون کسی که تو خیابون شجاعتو یاد میگیرم که روسریمو درمیارم میرم تو دادگاه تف میندازم رو صورت بازجو امتدادش تو خیابونه اون آدم عادیه که جلو گشت ارشاد کتک میخوره اسمی ازش نیست خلاقیتو من از اون یاد میگیرم میارم جلوی دوربین صداش میشم رابطه داده صددیم با همدیگه یک رفاقت داریم ما با همدیگه مردم ایران یعنی با تمام این فشارهای اقتصادی و همه اینا رو ما میبینیم ما مثلاً میبینیم که ما کارگاه چرم ما رو اومدیم چیکار کردیم؟ کارگاه چرم من که نیست من فقط اجرا میکنم یه سری از کارا رو به خاطر انرژی بیشتری که دارم ما زندانیا اومدیم دور همدیگه یا و یه سری از زنای سرپرست خونار اومدیم دور همدیگه صنایه دستیمونو میفروشیم آدما استقبال میکنن از ما یعنی ما با تمام چون ما اینجور ما واقعاً بیشتر از هر چیزی دنبال عزت نفسیم دنبال آزادی هستیم و مردم ایران همراهن با این قضیه هر کسی این همراهی رو برای من سنگ بندازه جلوش ب از من یعنی من نمیتونم باهاش همراه باشم بعدش کینه به دل میگیرم خواهش میکنم از مردم خواهش میکنم واقعاً من واقعاً همین الان اگر بدونم فایده داره اینکه جونمو بدم میگم که یا اولین نفر منو بزنید جدی میگم برای آزادی ایران اگر واقعاً جان من اهمیتی داشته باشه اولین نفر منو بکشید و آیندهای هم برای خودم متصور نیستم آیندهای هم برای خودم فقط الان تمام تلاشم اینه که میگم که توی اتفاقات بعدی توی خیابون باشم همین خواهش میکنم بگو که چه خواهشی میکنین آخرین جمله خواهش میکنم فریب این دو قطبیسازی نخورید نباشیم تو این مسیر دست همدیگه رو بگیریم ما همیشه همینجوری بودیم ما زمانی که فشار اقتصادی زیاد اون میزان شدت گرفت مردم ایران مثلاً داشتن صندوقهای بامای خونگی رو میذاشتن به همدیگه کمک میکردن ما همچین مردمی داریم مردم عجیب و غریب و خارقالعادهای از کردستان دختر سقرزی کشته شد تو تهران مردم لحظهای آروم نگرفتن همچین مردمی هست چه شکلی ما میتونیم اینجوری از همدیگه جدا باشیم؟
اتفاقاً میخواستم راجع به همین بپرسم راجع به همین وضعیت فشار اقتصادی راجع به وضعیت سرکوب در داخل ایران به رغم اینها فکر میکنی که جامعه این داد و ستدی که گفتی بین همه ما هست؟تلاش میکنیم من از او میآموزم او به من الهام میبخشه و میکوشیم که علیه این وضعیت و این حکومت شریف زندگی کنیم مخصوصاً اشاره کردی به اینکه امرار معاش رو آدم سعی میکنه جدا کنه از این حکومت مثل همین کارگاه چرمی که داری فکر میکنی این این این برای گروههای مختلف جامعه تا چقدر حد ممکنه؟ یعنی منظورم ادامه اعتراضه زیر این همه فشار سرکوب و فشار اقتصادی؟
به نظرم ما جلوی اعتراضات واقعاً هیچ گروهی هیچ هیچ قدرتی نمیتونه بگیره به خاطر اینکه وضعیت وضعیت وحشتناکه اما در این ناامیدی که میدونم خیلی روزای وحشتناکی داریم یعنی خیلی ممکنه روزهای وحشتناکی رو داشته باشیم اما خیلی هم امیدوارم من فکر میکنم اون چیزی که غالب شد و ما رو یه کم از هم یعنی اون چیز منظورم اصلاً یه گروه گروه سیاسی و یه فرد و اینجور چیزا نیست یعنی اون مسائلی که باعث شد ما یه ذره از همدیگه توی دنیای مجازی حداقل تو خیابون که ما همه همینجوری دست یعنی من زندان من میمردم برا بچهها متقابل بود یه تارمو از سر کسی کم نشه توی بچههای بقیه بندا یعنی از اون توی کوتی کبرید منو میذاشتن میشکستم میرفتم سراغشون و اونا هم همینطور ما اینجوریم تو زمین واقعیت ولی یه چیزایی توی مجازی که الان خب همه ما این گوشی دستمونه خونوادههامون مثلاً میبینن، عزیزامون میبینن بعد یه چیزایی ساخته میشه خب بعد آدم نمیدونه باید چی بگه من فکر میکنم اینا رو میشکنیم ما یعنی مطمئنم ما اینا رو میشکنیم و میریم جلو و دو و میریم جلو و خوب و اساسی هم میریم جلو و مردم ایران همیشه همیشه غیر قابل پیشبینی بودن همیشه غیر قابل پیش بودیم یعنی منم که بخشی از مردم ایرانم و باز هم خواهی بود هیچ هیچ فشاری نمیتونه ما رو خم کنه چون روی حقیقت موندیم فقط اینو هم بگم وقتی رو حقیقت بمونی ممکنه اینور و اونورت کنن یه ذره بالا و پایینت کنن ولی از پا درت نمیارن.
سپیده اگر که فردا تاریخ بخواد از تو به عنوان یکی از زنانی که روی مسیر مقاومت در ایران اثر گذاشتی این در این میان نقش آفریدی در این میان هزینه دادی حتی مسیر مقاومت رو ایسا عوض کردی اگر تاریخ بخواد از تو با چنین عنوانی یاد بکنه دلت میخواد که توی اون تاریخ چی بنویسن روی چی دست بگذارن؟
مرسی از تاریخ من یه شاهدم فکر کنم بیشتر از هر چیزی که هزینه انکار جنایتو بردم بالا برای جمهوری اسلامی و فکر میکنم همین کافیه و مدام یاد گرفتم تو این مسیر از همسن و سالام از کسایی که سنشون از من کمتر بوده و مدام پخته شدم و اومدم جلو من اصلاً ابداً سپیده ۷ سال پیش که توی هفت تپه بودم قطعاً رو آرمانم هستم اصلاً نیستم و تو این مسیر پخته شدم و آمدم به عنوان یه زن معترضی که شاهد بوده و من خیلی وقتا ترسیدم ولی نذاشتم واقعاً ترس غالب بشه یعنی سکوت ترس باعث سکوت بشه عمل عمل کردم به اون ماجرا و صحبت کردم فریاد زدم این باعث شده ترسه بشکنه و یه سری آدما فکر کنن من خیلی آدم نترس من خیلی آدم ترسیدم بچهها اتفاقاً اینم نکته جالبیه خیلی خیلیا میگن که شجاعت این نیست که فرد نمیترسه بر ترسش غلبه میکنه.
میخوای در یک دقیقه باقی مونده راجع به اینم صحبت کنی؟
آره من فکر میکنم مدیریت ترس بیشترم من خیلی وقتا ترسیدم یعنی مخصوصاً وقتایی که توی سلول با یه شرایط عجیب و غریبی افتاده خیلی وقتا مرگو تجربه کردم میان میگین که چرا نمردید به خدا من خیلی وقتها نزدیک بود که بمیرم حالا ممکنههم بمیریم ولی اون موقع به خوبی یاد کنید از ما ولی مسئله اینجاست که خیلی وقتا ترسیدم اما اون چیزی که بهش پایبند بودم اون حقیقته اون دشمنی که با دروغ داشتم اون باعث میشد که در سکوت رو بشکنم و حرف بزنم. من دی من ۴۰۱ وقتی اومدم بیرون همه فکر کردن من هیجانی شدم شبهای قبلش هزار بار من به این قضیه فکر کردم من نمیتونستم رو خون سارینا و نیکا مشمول عف بشم بیام بیرون چیزی هم از حبسم البته نمونده بود بعد من به خاطر دفاع از کارگرا رفته بودم بعد همسن و سالای کسایی که سنشون از من کمتر بود کشته شده بودن واقعاً نمیخواستم نمایش قوه قضاییه بشم قبلتر از اونم جلوی نمایش رئیسی وایساده بودم گفته بودم نمیتونی نمایش حداقل با حکم من نمیتونی نمایش اجرا کنی برای عدالت قب قضایی و بعد با و بعد وقتی اون شعارو دادم به خدا بهش ایمان داشتم که شدنیه یعنی زمانی که این شعارو با تمام وجودم دادم این شعار شعار خامنهای ضحاک میکشیمت زیر خاک.
سپیده اون کیفهای زیبایی که پشت سرته بخشی از کارهاییست که شماها انجام میدید گفتی که کارهای زندانیان سیاسی ۱ دقیقه وقت داری که یهکم راجع به کارهای چرم صحبت کنی به نظرم این هم از کارهای الهام بخش توست.
من یه مصاحبه کردم حالا در موردش کامل توضیح دادم که اونو بعداً حالا نمیدونم قبل از این یا بعد از اون منتشر میشه کامل توضیح دادم ما با بچهها جمع شدیم و از بقیه زندانیها توی زندانهای ایران و بعد شاید هم زندانهای خاورمیانه خواستیم که صنایه دستیشونو به ما بدن و لطفاً فکر نکنین ب گرایش خاصیه من اونقدر که دوست پادشاهیها دارم واقعاً دوستایی تو طیفهای دیگهای ندارم حالا ما داریم کار میکنیم که روی پای خود استقلال مانی به نظرم خیلی حائز اهمیت جنگیدن بچهها وقتی میری تو زندان خانوادت بعد از یه مدتی نمیتونین ساپورتت کنن ضمن اینکه بازداشتیهای دی ما آدمای خیلی تنهاتری هستن و ما اگر نتونیم از همدیگه حمایت کنیم زیر بار اون مسئولیتی که داریم انقدر کمرمون خم میشه که از مبارزه کردن جا میمونیم اه خب این ت ما این کارو کردیم که از مبارزه کردن جا نمونیم و یه استقلال مالی داشته باشیم از راه درست از یه کانال درست.
بسیار عالی سپیده قلیان کنشگر سیاسی که میگوید که هزینه انکار جنایت رو برای جمهوری اسلامی سعی میکنه که با زندگی و مبارزهش و شهادت دادنهاش بالا ببره سپاسگزارم سپیده قلیان که از دزفول امشب در عمق میدان با من همراه بودی خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتی و از صحبتهای بیباک و شجاعانهت.
قربونت برم فقط من چون اولین صحبتم بود یا فراموش کردم که بگم که چقدر داغدار عزیزانی هستم که توی ماه ۴۰۴ کشته شدن اعدام شدن بعد از اون بقا از اون چقدر داغدار بچههای میناب و کشت شدههای غیرنظامی جنگ اخیر هستن و هزینههایی که مدام به ما متحمل میشه برای اینکه به آزادی برسیم و قطعاً میرسیم ما خیلی قدرت داریم.
سپاسگزارم سپیده و ممنون از شما که عمق میدان رو با من فهیمه خضر حیدری هر شنبه دنبال می کنید خدانگهدار تا یک عمق میدان دیگر این صدای آمریکاست.