دکتر کاظم موسوی

این رساله از متن آلمانی به فارسی ترجمه شده که برای اولین بار در نشریه جانگل ورلد به چاپ رسیده است.

چرا جنبش آزادی‌خواهی ایران به چیزی بیش از سرنگونی جمهوری اسلامی نیاز دارد

«حتی اسطوره نیز روشنگری است، و: روشنگری به اسطوره‌شناسی بازمی‌گردد.»
— ماکس هورکهایمر و تئودور و. آدورنو

جنبش آزادی‌خواهی ایران به یک «مکتب تهران» نیاز دارد. این مکتب قرار نیست نسخه‌ای از مکتب فرانکفورت باشد، بلکه باید از آن، در شرایط تاریخی خاص خود، بیاموزد. تنها یک سنت انتقادیِ مستقل می‌تواند مانع آن شود که آزادی، پس از یک دگرگونی سیاسی، بار دیگر به شکلی تازه از سلطه بدل شود.

سرنگونی جمهوری اسلامی پیش‌شرطی ضروری است، اما به‌تنهایی کافی نیست. تأسف‌بار خواهد بود اگر ایران، با تاریخ و تمدن چند هزار ساله‌اش، ظرفیت‌های انسانی و منابع غنی‌اش، زیر سلطه‌ای اقتدارگرا نابود شود.

ایران به نظمی سیاسی و فکری نیاز دارد که مانع بازگشت قدرت اقتدارگرا تحت نامی دیگر شود.

مکتب فرانکفورت از دل تجربه فاشیسم، یهودستیزی و شکست روشنگری اروپایی شکل گرفت. «مکتب تهران» نیز باید از تجربه‌های سلطنت، اسلام‌گرایی، یهودستیزی و انقلاب‌های شکست‌خورده در ایران سربرآورد. نقطه عزیمت آن نه پذیرش پاسخ‌های اروپایی، بلکه تحلیل انتقادی تجربه‌های تاریخی خود ایران خواهد بود.

تاریخ ایران دقیقاً نشان می‌دهد که اگر جنبش رهایی‌بخش خود را مورد پرسش انتقادی قرار ندهد، چگونه ممکن است رهایی به انقیادی تازه تبدیل شود.

بن‌بست سیاسی

ایران سال‌هاست زیر خشونت یک نظام حکومتی اسلام‌گرا قرار دارد. بازداشت، شکنجه، اعدام، سرکوب زنان، کارگران، دانشجویان، فعالان محیط زیست، زندانیان سیاسی و اعضای اقلیت‌های قومی، جنسی و دینی، جامعه‌ای را پدید آورده است که در آن میلیون‌ها نفر خواهان آزادی، دموکراسی و حقوق بشرند. با این حال، اپوزیسیون تاکنون نتوانسته مقاومت را به سرنگونی رژیم برساند و از دل آن، چشم‌اندازی سیاسی و مشترک برای دوران پس از جمهوری اسلامی ارائه کند.

این انتقاد البته نباید به معنای کم‌اهمیت شمردن اپوزیسیون تلقی شود. مقاومت شجاعانه و فداکاری‌های شخصی بسیاری از مردم در ایران و در دیاسپورا شایسته قدردانی است؛ تحلیل حاضر متوجه موانع سیاسی است، نه علیه خواست آزادی مردم.

این بن‌بست سیاسی به‌ویژه در جریان جنگ میان اسرائیل، ایالات متحده و جمهوری اسلامی در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ آشکار شد. امید برخی فعالان و گروه‌های مخالف به اینکه رژیم بر اثر فشار نظامی خارجی یا مرگ رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، فروخواهد پاشید، غیرواقع‌بینانه از آب درآمد: خامنه‌ای در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ در یک حمله هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل کشته شد. اما تنها چند روز بعد، مجلس خبرگان پسر او، مجتبی خامنه‌ای، را به‌عنوان رهبر جدید برگزید و رژیم، که اکنون سپاه پاسداران بر آن مسلط است، در اساس پابرجا ماند. پرسش درباره یک بدیل دموکراتیک همچنان بی‌پاسخ باقی ماند.

بدین ترتیب روشن می‌شود که مشکل فقط خشونت رژیم نیست، بلکه ضعف و ناتوانی اپوزیسیون در تبدیل مقاومت به یک آینده سیاسی نیز هست.

رضا پهلوی در این تحلیل نه از آن جهت در مرکز توجه قرار دارد که بتوان بحران اپوزیسیون را به او فروکاست. او در واقع آشکارترین محل فرافکنیِ یک خلأ سیاسی است و از این حیث نمونه‌ای از تداوم‌های اقتدارگرایانه‌ای به شمار می‌رود که بسیار فراتر از شخص او هستند. نقش سیاسی او امکان بررسی نمونه‌وار خطرات شخصی‌سازی قدرت و ناسیونالیسم در درون اپوزیسیون را فراهم می‌کند. در عین حال، تجربه‌های تاکنون نشان داده‌اند که نقش سیاسی او چگونه می‌تواند شکل‌گیری ائتلافی گسترده از گروه‌های مختلف اپوزیسیون دموکراتیک را دچار شکاف و انسداد کند.

با این حال، ریشه‌های این انسداد عمیق‌تر از اختلافات کنونی میان گروه‌های اپوزیسیون است. خشونت نظام اسلام‌گرای حاکم و سیاست مماشات چندین‌ساله دولت‌های غربی، به‌شدت مانع شکل‌گیری بدیل‌های دموکراتیک شده‌اند. گذشته اقتدارگرایانه حل‌نشده کشور، ساختارهای دیکتاتوری سلسله پهلوی، تأثیرات دینی و مردسالارانه جامعه و نیز ضعف‌های سیاسی، ایدئولوژیک و سازمانی بخش‌های بزرگی از اپوزیسیون ناهمگون نیز بر این وضعیت افزوده‌اند.

تبلیغات چند دهه جمهوری اسلامی نیز همچنان اثر خود را حفظ کرده است: یهودستیزی، ضدصهیونیسم، تفکر توطئه‌محور و نوعی ناسیونالیسم فارسیِ آمیخته با دین به‌صورت نظام‌مند در سیاست، آموزش و روابط اجتماعی نهادینه شده‌اند. رژیم از این عناصر علیه آمریکا، اسرائیل و اقلیت‌های قومی بهره می‌گیرد و هم‌زمان مشروعیت ایدئولوژیک خود را بر سازمان‌دهی و بسیج «امت» شیعی استوار می‌کند.

مکتب فرانکفورت و خودانتقادی

ایران به مواجهه‌ای انتقادی با پیش‌شرط‌های سلطه اقتدارگرایانه نیاز دارد. پرسش این است که چرا آزادی در ایران بارها از دست رفته است.

دقیقاً از همین‌جا اهمیت مکتب فرانکفورت آغاز می‌شود. این مکتب از دل تجربه یک فاجعه تاریخی پدید آمد و می‌خواست بفهمد چرا جوامع مدرن، با وجود آموزش، علم، پیشرفت فنی و پیشرفت فرهنگی، می‌توانند به بربریت، جنایت‌های جمعی و دیکتاتوری سقوط کنند. اندیشه تعیین‌کننده آن نه یک برنامه سیاسی، بلکه تواناییِ خود را به‌طور انتقادی مورد بررسی قرار دادن است. رهایی یک وضعیت نهایی نیست. حتی جامعه‌ای که خود را دموکراتیک می‌داند، می‌تواند ساختارهای جدید قدرت، اسطوره‌های جدید و شکل‌های تازه‌ای از انقیاد پدید آورد.

آدورنو و هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری» نوشتند: «حتی اسطوره نیز روشنگری است، و: روشنگری به اسطوره‌شناسی بازمی‌گردد.» این اندیشه برای ایران اهمیتی بی‌واسطه دارد.

«مکتب تهران» از این منظر قرار نیست انتقال نظریه آلمانی به شرایط ایران باشد. این مکتب باید هسته روش‌شناختی نظریه انتقادی را به کار گیرد: توانایی آنکه سنت‌های سیاسی، فرهنگ، باورهای مسلم و وعده‌های رهایی‌بخش خود را بی‌رحمانه مورد نقد و بازبینی قرار دهد.

صنعت فرهنگ و سازگاری درونی

مکتب فرانکفورت درس دیگری نیز دارد که برای ایران اهمیت دارد: آزادی فقط از سوی دولت شکست نمی‌خورد؛ فرهنگِ ساده‌سازی نیز می‌تواند آن را ناکام کند. آدورنو و هورکهایمر با مفهوم «صنعت فرهنگ» نشان دادند که چگونه فرهنگ تولیدشده در مقیاس انبوه، تفکر را استاندارد می‌کند، نقد را تضعیف می‌سازد و رضایت و همراهی ایجاد می‌کند.

برای ایران، این بدان معناست که سلطه فقط از طریق پلیس و زندان اعمال نمی‌شود، بلکه از طریق تصاویر، شعارها، اینفلوئنسرها و رسانه‌های دیاسپورا، مانند Iran International TV، Manoto و شبکه‌های مشابه، نیز عمل می‌کند. این رسانه‌ها برداشت‌ها را به‌صورت یک‌جانبه شکل می‌دهند، تفکر اردوگاهی را تقویت می‌کنند و به شخصی‌سازی سیاست دامن می‌زنند. هنگامی که چنین عرصه‌های عمومی‌ای زبان ساده‌سازی را در پیش می‌گیرند، آزادی در ظاهر مورد ستایش قرار می‌گیرد، اما از درون تهی می‌شود.

شیوه‌های تفکر اقتدارگرایانه و تبلیغات به رژیم و رسانه‌ها محدود نمی‌شوند. آنها می‌توانند در اردوگاه‌های سیاسی مختلف ظاهر شوند و حتی در درون جنبش‌های مخالف نیز تداوم یابند. در چنین فضاهایی، نقد اغلب نه با یک بحث عینی، بلکه با اتهام حمله، خیانت یا تلاش برای ایجاد شکاف و «ضربه زدن به وحدت» پاسخ داده می‌شود. مطالبه وفاداری جای بحث سیاسی را می‌گیرد. به‌جای استدلال، هویت‌ها، تفکر اردوگاهی و رقابت بر سر مشروعیت سیاسی غالب می‌شوند.

دموکراسی مستلزم آن است که اختلاف نظر تحمل شود و مخالفان سیاسی به‌عنوان بخشی مشروع از یک عرصه عمومی مشترک به رسمیت شناخته شوند.

جنگ فرهنگی و نقاط کور

سلطنت‌طلبان افراطی، پهلوی‌گرایان و برخی نیروهای سیاسی در غرب، جنگ فرهنگی خود را به‌طور کلی علیه اسلام و «چپ» پیش می‌برند، بی‌آنکه تفاوت تعیین‌کننده را به‌روشنی مشخص کنند: منظور اسلام‌گرایی است؛ اسلام‌گرایی‌ای که مرکز سیاسی آن جمهوری اسلامی ایران است. از سوی دیگر، نقد موجه اسلام‌گرایی از سوی جریان‌های نسبی‌گرای فرهنگی، اغلب به‌صورت کلی به‌عنوان نژادپرستی مورد استفاده و تقبیح قرار می‌گیرد؛ در نتیجه، انتقاد مشروع خاموش می‌شود و عاملان خشونت و سرکوب از فشار انتقادی رهایی می‌یابند.

موضوع، چپ به‌طور کلی نیست، بلکه به‌ویژه جریان‌های ضدصهیونیستی، ضداسرائیلی و تا حدی نزدیک به BDS یا حماس هستند که سیاست اقتدارگرایانه را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند یا از آن چشم می‌پوشند. مسلمانان سکولار و چپ‌های مترقی که برای آزادی ایران مبارزه می‌کنند و صدها نفر از آنان در زندان هستند یا اعدام شده‌اند، در این میان نامرئی می‌شوند. در نهایت، همین امر به نفع رژیم دینی ـ نژادگرا و حامیان آن و نیز نسبی‌گرایان فرهنگی در غرب تمام می‌شود.

این نکته با هشدار آدورنو نیز همخوان است که «خودویرانگری بی‌وقفه روشنگری» اندیشه را وادار می‌کند «آخرین بی‌خبری نسبت به عادات و جهت‌گیری‌های روح زمانه را نیز کنار بگذارد.»

این اندیشه در اینجا اهمیت دارد، زیرا یادآوری می‌کند که نقد تنها زمانی اعتبار خود را حفظ می‌کند که در اختیار اردوگاه‌های مُد روز، یقین اخلاقی یا راحت‌طلبی سیاسی قرار نگیرد.

عرصه عمومی و آینده دموکراتیک

یک عرصه عمومی آزاد، پیش‌شرط هر آینده دموکراتیکی است. یورگن هابرماس بر نقش محوری بحث عمومی در جوامع دموکراتیک تأکید کرده است. دموکراسی صرفاً به معنای وجود انتخابات یا اکثریت نیست. دموکراسی مستلزم توانایی آن است که تعارض‌های اجتماعی به‌صورت علنی، مسالمت‌آمیز و برابر با یکدیگر به بحث گذاشته و حل‌وفصل شوند.

برای ایران، این مسئله پس از پایان جمهوری اسلامی اهمیتی بنیادی خواهد داشت. نزدیک به پنج دهه است که رسانه‌های مستقل، علم آزاد، اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های زنان و صداهای منتقد به‌صورت نظام‌مند سرکوب شده‌اند. بحث عمومی با سرکوب و کنترل دولتی جایگزین شده است. بنابراین آینده دموکراتیک مستلزم ایجاد یک عرصه عمومی آزاد است.

این امر شامل رسانه‌های مستقل، دانشگاه‌های آزاد، اتحادیه‌های خودمختار، آزادی علمی، سازمان‌های جامعه مدنی و حق بحث آزادانه درباره مسائل سیاسی است.

مسئولیت عرصه عمومی

چنین عرصه عمومی‌ای نه‌تنها به نهادهای مستقل، بلکه به روشنفکران، روزنامه‌نگاران و نویسندگانی نیاز دارد که مسئولیت اجتماعی خود را مورد تأمل قرار دهند. وظیفه آنان این نیست که از فاصله‌ای امن درباره جامعه ایران داوری کنند یا مسئولیت سلطه اقتدارگرایانه را بر دوش تحت سلطه‌شدگان بگذارند. مردم ایران هم در دوران حکومت پهلوی و هم در جمهوری اسلامی هزینه سنگینی پرداخته‌اند. بنابراین کسی که واکنش‌های سیاسی، امیدها و خطاهای آنان را تحلیل می‌کند، هرگز نباید نقش عاملان و قربانیان را مخدوش کند.

تحلیل انتقادی جامعه باید روشن کند چه کسی خشونت اعمال می‌کند، چه کسی از آن سود می‌برد و چه نهادهایی امکان آن را فراهم کرده‌اند. در عین حال، باید بررسی کند که سرکوب، تبلیغات، تروما و سرخوردگی سیاسی چگونه بر ادراک اجتماعی تأثیر می‌گذارند. تحلیل گرایش‌های اقتدارگرایانه نباید به سرزنش قربانیان تبدیل شود. بلکه باید توضیح دهد که سلطه اقتدارگرایانه چگونه به انسان‌ها آسیب می‌زند و پیامدهای آن چگونه می‌توانند حتی در جنبش‌های مخالف نیز ادامه پیدا کنند.

روزنامه‌نگاران وظیفه دارند ادعاهای سیاسی را بررسی کنند، نه اینکه صرفاً آنها را بازنشر دهند. آنان باید بپرسند چه کسی به نام مردم سخن می‌گوید، چه منافع و شبکه‌هایی پشت یک کارزار قرار دارند و کدام صداها نامرئی شده‌اند. نویسندگان و هنرمندان نیز می‌توانند تجربه‌های فردیِ ترس، زندان، تبعید، فقدان و مقاومت را حفظ کنند و از این طریق مانع شوند که انسان‌های واقعی پشت مفاهیم انتزاعیِ «مردم»، «ملت» یا «جنبش» ناپدید شوند.

روشنفکر عمومی نیز نباید برای خود اقتدار سیاسی ویژه‌ای قائل شود. مشروعیت او نه در ادعای رهبری، بلکه در کیفیت استدلال‌هایش، استقلالش و توانایی‌اش برای وارد کردن تجربه‌های سرکوب‌شده به عرصه عمومی است. از این رو، یک عرصه عمومی دموکراتیک باید قدرت هر طرف سیاسی را کنترل کند؛ چه طرف حاکم و چه طرف مخالف.

نخستین وظیفه آن، مرئی کردن قربانیان، نام بردن روشن از عاملان و در عین حال بررسی شرایط اجتماعی‌ای است که در آنها ایدئولوژی‌های اقتدارگرا می‌توانند تداوم یابند. تنها از این طریق می‌توان مانع شد که نقد جمهوری اسلامی به نوعی تقدیس سیاسی جدید تبدیل شود و جنبش آزادی‌خواهی بار دیگر صداهای کسانی را نادیده بگیرد که مدعی است به نام آنان عمل می‌کند.

با این حال، چنین عرصه عمومی‌ای نباید فقط گسست از جمهوری اسلامی را سازمان دهد. باید تجربه‌های رهایی‌بخش و امیدهای برآورده‌نشده جامعه ایران را نیز حفظ و به‌صورت انتقادی تکامل دهد. آغاز دموکراتیک جدید نباید نه به معنای بازگشت به گذشته باشد و نه به معنای کشیدن خط پایانی بر آن.

دقیقاً در همین‌جا اهمیت جمله‌ای از نظریه انتقادی آشکار می‌شود که اغلب به هابرماس نسبت داده می‌شود: «موضوع، حفظ گذشته نیست، بلکه تحقق بخشیدن به امیدهای گذشته است.»

ناسیونالیسم به‌مثابه تکنیک سلطه

ناسیونالیسم و اسلام‌گرایی، هنگامی که برای مشروعیت‌بخشی به سلطه اقتدارگرایانه به کار گرفته شوند، لزوماً در تضاد با یکدیگر نیستند. آنها می‌توانند همان منطق سلطه را در شکل‌هایی متفاوت بازتولید کنند.

شاه و رهبر مذهبی، هر دو از طریق ساختاری مشابه از کنترل دموکراتیک می‌گریزند: قدرت آنان انتخابی نیست، بلکه یا موروثی است یا توسط یک نهاد روحانی برای تمام عمر تعیین می‌شود؛ سپس این قدرت جنبه‌ای قدسی می‌یابد ــ یکی به‌عنوان شاه و «سایه خدا» و دیگری به‌عنوان ولی فقیه، یعنی نماینده امام غایب شیعه، مهدی. بر این اساس، هر یک از آنها اختیار انحصاری منابع زیرزمینی کشور و ملت را در دست می‌گیرد و ابزار اصلی قدرت، یعنی ساواک یا سپاه پاسداران، را مستقیماً تحت فرمان خود قرار می‌دهد. هر دو تنها نامزدهای وفادار به رژیم یا یک حزب واحد را مجاز می‌دانند و انتقاد از شخص خود را مجازات می‌کنند. آنها قانون اساسی و قانون را تابع قدرت شخصی خود می‌سازند، مطبوعات و آموزش را برای تضمین وفاداری سانسور می‌کنند و مخالفان را با تهدید، بازداشت، شکنجه و نظارت، حتی در دیاسپورا، تعقیب می‌کنند. بدین ترتیب، وفاداری به شاه یا رهبر مذهبی جای وفاداری به قانون اساسی و قانون را می‌گیرد و هر دو نظام بدون مشارکت مردم در انتقال قدرت، خود را بازتولید می‌کنند.

جانشینی علی خامنه‌ای توسط پسرش مجتبی در مارس ۲۰۲۶ این الگوی خانوادگی را به‌روشنی نشان می‌دهد: حتی مرگ خشونت‌آمیز رهبر نیز ساختار سلطه را تغییر نداد، زیرا یک گروه کوچک، نه مردم، درباره جانشینی تصمیم گرفت.

رضا پهلوی نیز خود را «پدر ملت» می‌نامد و به تبار خود، یعنی فرزند آخرین شاه، محمدرضا پهلوی، اشاره می‌کند و بنا بر گفته خودش، او و خانواده‌اش به این میراث افتخار می‌کنند.

این نزدیکی ساختاری تا امروز نیز ادامه دارد؛ به‌ویژه در ناسیونالیسم متأثر از فرهنگ فارسی که طی دهه‌ها مانع رشد دموکراتیک کشور بوده است. بنابراین یک «مکتب تهران» باید کارکرد سیاسی اسطوره‌های ناسیونالیستی را نیز بررسی کند. این اسطوره‌ها شامل تصور عظمت جمعی، تحقیر تاریخی و رسالت ملی و نیز گرایش به پنهان کردن تعارض‌های اجتماعی پشت چیزی به نام «مصلحت ملت» هستند.

در دوران رئیس‌جمهور هولوکاست‌منکر، محمود احمدی‌نژاد (۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳)، این منطق با گفتمان پوپولیستی اجتماعی، بسیج ضداسرائیلی، نمادهای ملی پیشااسلامی و برنامه هسته‌ای به‌عنوان نشانه عظمت ملی و حاکمیت دولتی درهم آمیخت. بدین ترتیب، تعارض‌های اجتماعی به بیرون منتقل و تناقض‌های داخلی از نظر ایدئولوژیک پوشانده شدند. رژیم در عرصه خارجی با زبان ملت سخن می‌گوید و در عرصه داخلی با زبان مشروعیت دینی. با این حال، این تحول فقط به رژیم محدود نمی‌شود.

در درون اپوزیسیون نیز، به‌ویژه نزد رضا پهلوی، گفتمان ناسیونالیستی اهمیت بیشتری پیدا کرده است. هر جا برنامه‌های دموکراتیک، طرح‌های نهادی و چشم‌اندازهای اجتماعی غایب باشند، ایده‌های مربوط به تولد دوباره ملی، عظمت تاریخی و تحقیر جمعی جای آنها را می‌گیرند. در این حالت، بحث سیاسی از مسائل حقوق جهان‌شمول بشر، آزادی، کثرت‌گرایی و برابری به مسائل هویت ملی و تمامیت ارضی منتقل می‌شود. در نتیجه این خطر به وجود می‌آید که ساختارهای اقتدارگرایانه با نشانه‌هایی متفاوت بازگردند.

رضا پهلوی به‌مثابه محل فرافکنی خلأ سیاسی

رضا پهلوی نشانه یک خلأ سیاسی است، نه راه‌حل آن. افزایش حمایت از او در بخش‌هایی از دیاسپورا کمتر بیانگر یک چشم‌انداز دموکراتیکِ بسط‌یافته است و بیشتر نتیجه سرخوردگی عمیق از اپوزیسیونی ناتوان از عمل است. بسیاری از مردم، به‌طور قابل فهم، در وهله نخست بر حذف جمهوری اسلامی تمرکز دارند، در حالی که پرسش درباره نظم سیاسی پس از آن همچنان باز است. دقیقاً همین خلأ موجب تمرکز امیدهای سیاسی بر یک فرد می‌شود. علاوه بر این، نوعی تصویر نوستالژیک و آرمانی از دوران پهلوی وجود دارد که در آن ساختارهای اقتدارگرایانه، سرکوب سیاسی و کاستی‌های دموکراتیک اغلب نادیده گرفته می‌شوند. این گرایش با تحولات بین‌المللی، به‌ویژه رشد جنبش‌های راست‌گرا و محافظه‌کار ملی‌گرا در بسیاری از کشورهای غربی، تقویت می‌شود.

با استفاده از آدورنو می‌توان این بسیج سیاسیِ پهلوی‌محور را به‌عنوان شکلی احتمالی از همذات‌پنداری اقتدارگرایانه بررسی کرد: یک چهره رهبریِ بیش از اندازه بزرگ‌شده، امیدهای ملی را در خود متمرکز می‌کند و در همین حال، دوگانگی و انتقاد در درون اپوزیسیون به‌عنوان بی‌وفایی تلقی می‌شود. در چنین محیط‌هایی، انتقاد از رضا پهلوی دیگر به‌عنوان بخشی ضروری از خودارزیابی دموکراتیک فهمیده نمی‌شود، بلکه به‌عنوان حمله به وحدت اپوزیسیون یا حمایت از جمهوری اسلامی تلقی می‌شود. به این ترتیب، شخصی‌سازی سیاست می‌تواند جای توسعه بدیل‌های نهادی، کثرت‌گرا و پاسخگو را بگیرد.

با این حال، اینکه آیا واقعاً جاه‌طلبی‌های راست‌اقتدارگرایانه وجود دارد یا کارزارهای هماهنگ «آستروترفینگ» در جریان است، باید بر اساس اظهارات مشخص، ساختارهای سازمانی و داده‌های ارتباطی قابل راستی‌آزمایی اثبات شود. بنابراین، تأثیر اقتدارگرایانه یک نماد سیاسی را نباید خودبه‌خود با نیت اقتدارگرایانه اثبات‌شده رضا پهلوی یکی دانست. دقیقاً همین تمایز بخشی از روش انتقادی‌ای است که یک «مکتب تهران» آینده باید ایجاد کند.

پس‌زدگی جنسیتی و مردانگی اقتدارگرا

پس‌زدگی جهانی علیه مبارزات زنان، افراد LGBT و دیگر گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده برای مقابله با سرکوب، در جامعه مدنی ایران نیز دیده می‌شود. خشونت درون خانواده علیه زنان به‌شدت افزایش یافته است، در حالی که احیای ارزش‌های سنتی خانواده به بهای عقب‌نشینی از رهایی و برابری، در روسیه، مجارستان، ایران و دیگر حکومت‌های خودکامه، و همچنین در ایالات متحده، توسط گروه‌های راست‌دینی و محافظه‌کار افراطیِ به‌هم‌پیوسته در سطح بین‌المللی پیش برده می‌شود. در آلمان نیز بخش‌هایی از CDU/CSU و AfD از این روند حمایت می‌کنند. بدین ترتیب، افق سیاسی از برابری و همبستگی دوباره به سوی اطاعت، سلسله‌مراتب و تصویرهای سنت‌گرایانه جنسیتی حرکت می‌کند.

برای یک «مکتب تهران»، تحلیل چنین تحولاتی مسئله‌ای فرعی نخواهد بود. ثبات نظام‌های اقتدارگرا فقط بر نهادهای سیاسی استوار نیست؛ به تصورات اجتماعی درباره جنسیت، خانواده، اقتدار و اطاعت نیز وابسته است. بنابراین دموکراتیزه شدن ایران مستلزم مواجهه انتقادی با ساختارهای مردسالارانه نیز هست.

بسیاری از مردان جوانی که در ابتدا از خیزش زنان علیه نظام آپارتاید جنسیتی حمایت کرده بودند، اکنون بیش از پیش به اینفلوئنسرهایی مانند داریوش ولی‌زاده (Roosh V)، جردن پیترسون و اندرو تیت گرایش پیدا می‌کنند. این تغییر را می‌توان در شعارهای «مرد، میهن، رفاه» در تظاهرات جریان‌های پهلوی نیز مشاهده کرد. رژیم ایران مستقیماً از شکاف جنسیتی و کنار گذاشتن همبستگی با مبارزه زنان برای برابری سود می‌برد.

تئودور و. آدورنو به درک این تحول کمک می‌کند. او و همکارانش در کتاب «شخصیت اقتدارگرا» پیش‌شرط‌های اجتماعی و روان‌شناختی گرایش‌های اقتدارگرایانه را بررسی کردند؛ در مرکز این بررسی، همنوایی، اعتقاد به اقتدار، دشمن‌سازی و پیش‌داوری قرار داشت. همین مفاهیم نشان می‌دهند که چگونه سرخوردگی، ناامنی و میل به تعلق می‌توانند زمینه‌ساز آمادگی تازه‌ای برای پذیرش تصاویر اقتدارگرایانه از مردانگی و چهره‌های رهبری شوند.

شعارهای سلطنت‌طلبانه این تحول را به‌ویژه روشن نشان می‌دهند. شعارهایی مانند «جاوید شاه»، «رضاشاه، روحت شاد»، «ایران آماده است، دستور بده شاهزاده»، «این آخرین نبرد است، پهلوی بازخواهد گشت»، «تا ابد جاوید شاه»، «یک پرچم، یک ملت و یک رهبر» و «ملت کبیر» حول کثرت‌گرایی دموکراتیک نمی‌چرخند. آنها حول رهبری، رستگاری و بازگرداندن عظمت ملی می‌چرخند. «ملت کبیر» در اینجا صرفاً به معنای «مردم بزرگ» نیست، بلکه به معنای ملتی والا، استثنایی و خودنمایشگر است و در نتیجه حامل نوعی ژست برتری‌طلبانه ملی‌گرایانه است.

این دیدگاه برای ایران مهم است، زیرا نشان می‌دهد آزادی نه‌فقط از طریق سرکوب آشکار، بلکه از طریق آمادگی‌های درونی برای تسلیم نیز در معرض خطر قرار می‌گیرد. بسیاری از هواداران رضا پهلوی قربانی جمهوری اسلامی هستند و سال‌ها برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده‌اند. دقیقاً به همین دلیل، پرسش این نیست که آیا آنها «در اصل اقتدارگرا» هستند یا نه، بلکه این است که چرا جنبشی که آزادی می‌خواهد، بارها به شخصیت یک رهبر قدرتمند بازمی‌گردد.

در این نمادپردازی سیاسی، خطر بازگشت یک الگوی قدیمی سیاسی وجود دارد: شخصی‌سازی به‌جای نهادها، وعده رستگاری به‌جای سازمان‌دهی سیاسی و نمادهای ملی به‌جای خودحکمرانی دموکراتیک.

یهودستیزی به‌عنوان هسته سلطه

رژیم ملاها نفرت خود را متوجه هر چیزی می‌کند که آن را نماد آزادی و مدرنیته می‌داند؛ از جمله اسرائیل و صهیونیسم، زنان بدون حجاب، فمینیسم، همجنس‌گرایی، بهاییان، حقوق جهان‌شمول بشر و جنبش «زن، زندگی، آزادی». مخالفان با اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام می‌شوند. رژیم نزدیک به پنج دهه است که این نفرت را فراتر از مرزهای ایران نیز گسترش داده است. دشمن اصلی آن دولت یهودی اسرائیل است.

یهودستیزی مسئله‌ای حاشیه‌ای نیست، بلکه یکی از ارکان سلطه است. آدورنو سازوکار این نفرت را چنین خلاصه می‌کند: «یهودستیزی شایعه‌ای درباره یهودیان است.» این نفرت نه بر تجربه واقعی، بلکه بر چیزی استوار است که تولید و منتشر می‌شود؛ درست مانند روایت‌های توطئه‌ای که رژیم از طریق آنها دشمنان خود را می‌سازد. یهودستیزی یک ابزار سیاسی جمهوری اسلامی است: ترس‌ها و کینه‌ها را در یک نقطه جمع می‌کند، مشکلات را به بیرون منتقل می‌سازد و سرکوب داخلی را توجیه می‌کند. اسرائیل، ایالات متحده و شبکه‌های بین‌المللی ادعایی به‌عنوان دشمنان دائمی مورد استفاده قرار می‌گیرند. به این ترتیب می‌توان هر انتقادی را با عنوان «توطئه» رد کرد و آزادی را به‌عنوان یک تهدید نشان داد.

در اینجا نیز تحلیل آدورنو درباره شخصیت اقتدارگرا سودمند است. این تحلیل نشان می‌دهد که چگونه همنوایی، اعتقاد به اقتدار و تفکر دشمن‌محور می‌توانند تصویری بسته از جهان ایجاد کنند که در آن انحراف از خط رسمی نه به‌عنوان نقد، بلکه به‌عنوان تهدید دیده می‌شود. یهودستیزی، تفکر توطئه‌محور، تعصب دینی، ناسیونالیسم تهاجمی و سیاست دشمن‌سازی در اینجا به یکدیگر پیوند می‌خورند.

بنابراین گسست از جمهوری اسلامی باید ایدئولوژیک نیز باشد. آینده دموکراتیک مستلزم بررسی انتقادی الگوهایی است که رژیم تقریباً پنج دهه از طریق آنها سیاست‌ورزی کرده است. کسی که یهودستیزی را صرفاً مسئله‌ای در سیاست خارجی می‌داند، کارکرد داخلی آن را دست‌کم می‌گیرد. یهودستیزی یکی از ابزارهای اصلی‌ای است که جمهوری اسلامی با استفاده از آن سلطه خود را تثبیت کرده است.

اپوزیسیون، اسرائیل و مصلحت دولتی

اپوزیسیون باید یهودستیزی نابودگر را سرانجام به‌روشنی محکوم کند. بسیاری از سازمان‌های چپ و بخش‌هایی از اپوزیسیون آن را جدی نگرفته‌اند و بدین ترتیب سیاست ملاها در حمایت از حماس و حزب‌الله را زیر پوشش «آزادی فلسطین» کم‌اهمیت جلوه داده‌اند.

یک ایران دموکراتیک می‌تواند شریک قابل اعتماد اسرائیل باشد؛ از نظر سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی. با این حال، به رسمیت شناختن اسرائیل نباید به ابزاری برای ارتقای جایگاه برخی چهره‌های تبعیدی تبدیل شود. این امر باید بخشی از مصلحت دولتی ایرانِ دموکراتیک و دارای مشروعیت مردمی باشد، در قانون اساسی تثبیت شود و بر منافع مردم استوار باشد. این امر شامل حق موجودیت اسرائیل، حفاظت از زندگی یهودیان و رد قاطع یهودستیزی و اسلام‌گرایی است.

زن، زندگی، آزادی به‌عنوان الگوی بدیل

«زن، زندگی، آزادی» نیرویی اجتماعی را نمایندگی می‌کند که آزادی، برابری و کرامت را در برابر کیش شخصیت و خودنمایی ملی قرار می‌دهد. این جنبش صرفاً اعتراض به حجاب اجباری نیست. زنان، کارگران، زندانیان سیاسی، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان، فعالان محیط زیست، افراد LGBTIQ و اعضای اقلیت‌های دینی و قومی سال‌هاست در شرایطی که با خطرات شخصی بسیار همراه است، مبارزه برای آزادی را پیش می‌برند. همین تنوع یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت جنبش است و مبنای مهمی برای یک «مکتب تهران» به شمار می‌رود.

این جنبش نشان می‌دهد که مبارزه علیه جمهوری اسلامی بسیار فراتر از گروه‌های اجتماعی منفرد است. ندای زندگی، آزادی و کرامت، تجربه‌ها و مطالبات سیاسی متفاوت را به یکدیگر پیوند می‌دهد.

«زن، زندگی، آزادی» در برابر تمامیت‌خواهی دینی جمهوری اسلامی قرار دارد، اما در عین حال با این تصور نیز مخالفت می‌کند که یک چهره رهبری ملیِ واحد بتواند آینده سیاسی کشور را نمایندگی کند. این جنبش آزادی را با برابری و تعیین سرنوشت اجتماعی پیوند می‌دهد. دقیقاً در همین‌جا ظرفیت دموکراتیک آن نهفته است.

وظایف یک مکتب تهران

«مکتب تهران» شکل فکریِ همین توانمندسازی اجتماعی است. این مکتب یک سنت فکری انتقادیِ مستقل خواهد بود که تاریخ ایران، تجربه‌های انقلاب و دیکتاتوری، نقش دین، ناسیونالیسم، یهودستیزی و جنسیت‌ستیزی و همچنین شکل‌گیری جنبش‌های دموکراتیک را از درون خود جامعه ایران بررسی می‌کند.

وظیفه آن تحلیل تمامیت‌خواهی دینی جمهوری اسلامی، بررسی انتقادی انقلاب ۱۳۵۷، جلوگیری از دیکتاتوری‌های جدید، پیوند دادن آزادی با برابری و عدالت اجتماعی و بررسی پیش‌شرط‌های اجتماعی اقتدارگرایی خواهد بود. این موارد شامل رابطه دین و دولت، جایگاه زنان، وضعیت اقلیت‌های قومی و دینی، کارکرد سیاسی ناسیونالیسم، گسترش تفکرات یهودستیزانه و توطئه‌محور و نحوه برخورد با دگراندیشان است.

چنین «مکتب تهران»ی باید میان‌رشته‌ای باشد و علوم سیاسی، فلسفه، جامعه‌شناسی، تاریخ، مطالعات ادیان، نقد فرهنگی و مطالعات جنسیت را با یکدیگر پیوند دهد. جامعه ایران باید خود نقطه آغاز شناخت و تحقیق آن باشد.

مشهورترین مطالبه آموزشی ـ سیاسی آدورنو را می‌توان در اینجا نیز به کار گرفت؛ نه به معنای همسان دانستن جنایت‌ها، بلکه به‌عنوان الگویی برای این اندیشه که شناختِ حاصل از فاجعه به نخستین وظیفه تبدیل می‌شود: «این مطالبه که آشویتس هرگز دوباره رخ ندهد، نخستین وظیفه آموزش است.» برای «مکتب تهران»، این جمله به‌صورت مشابه چنین خواهد بود: این مطالبه که دیکتاتوری در ایران دوباره تکرار نشود، نخستین وظیفه هر نوع آموزش، علم و عرصه عمومی آینده کشور است.

آزمون واقعی پس از سرنگونی

سرنگونی جمهوری اسلامی ضروری است، اما کافی نیست. آزمون واقعی پس از آن آغاز می‌شود: شیوه‌های تفکر اقتدارگرایانه، دشمن‌سازی، کیش شخصیت، ناسیونالیسم، یهودستیزی، ایدئولوژی‌های توطئه و اشتیاق به راه‌حل‌های ساده می‌توانند حتی پس از تغییر قدرت نیز باقی بمانند. بنابراین آینده ایران را نمی‌توان به این پرسش محدود کرد که سلطنت یا جمهوری قدرت را به دست می‌گیرد. مسئله تعیین‌کننده ــ حتی برای من به‌عنوان یک جمهوری‌خواه ــ این است که قدرت چگونه محدود، کنترل و به‌صورت دموکراتیک مشروعیت‌بخشی شود.

جامعه آزاد از طریق جابه‌جایی نخبگان سیاسی به وجود نمی‌آید، بلکه از طریق نهادها، حقوق و ساختارهای اجتماعی‌ای شکل می‌گیرد که مانع تمرکز دوباره قدرت می‌شوند.

آدورنو رابطه میان رهایی بیرونی و درونی را چنین خلاصه کرده است: «در زندگی نادرست، زندگی درست وجود ندارد.» تغییر رژیمی که کیش شخصیت، یهودستیزی و ساختارهای اقتدارگرایانه را فقط با نمونه‌های دیگری جایگزین کند، از این منظر همچنان یک زندگی نادرست خواهد بود؛ حتی اگر جمهوری اسلامی سرنگون شده باشد.

از فرانکفورت تا تهران، راهی برای تقلید وجود ندارد. مسئله انتقال ساده تجربه آلمان نیست، بلکه آموختن از نظریه انتقادی و به‌کارگیری آن در شرایط تاریخی خاص خودمان است.

«مکتب تهران» هم یک مطالبه سیاسی و هم یک اصل روش‌شناختی است:

هیچ رهایی‌ای بدون خودانتقادی، هیچ دموکراسی‌ای بدون نهادها و هیچ آینده‌ای بدون بررسی و پردازش انتقادی سنت‌های اقتدارگرایانه وجود ندارد.

دکتر کاظم موسوی از اعضای موسس حزب سبزهای ایران است.