|
مفهوم ديگري از تشکيلات گفتگو با کيوان کابلي، مسئول تشکيلات حزب سبزهاي ايران توضيح آرش شمس: اين مصاحبه به خاطر مشغله زياد مسئول تشکيلات در چند نوبت انجام شده است و من سرانجام کار ويرايش نهايي آن را به اتمام رساندم. مسائلي که در اين گفتگو مطرح شده است هر کدام سر خط يک موضوع مهم و مفصل است وخود بحثهاي بسيار بيشتري را مي طلبد. آقاي کابلي قول دادند که در آينده هر کدام از مسائل مطرح شده در اينجا را يا از طريق گفتگو و يا بصورت مقاله بسط و گسترش دهند. آرش شمس: آقاي کابلي با تشکر از اينکه وقتتان را به من داديد، لطفا بگوييد تشکيلات از نظر حزب سبزها چگونه است و آيا اساسا تشکيلات آنگونه که تا کنون در سازمانها و جريانهاي ديگر بوده و عموما تجربه هاي جالبي هم نبوده اند، براي سبزها مورد لزوم است؟ کيوان کابلي: در مورد لزوم تشکيلات براي انديشه سبز و اکولوژيکي بايد مشخصا بگويم بله. بدون تشكيلات و سازمانيابي معين متناسب با شرايط مشخص، صحبت از نمايندگي جنبش سبز بدون معني است. اما براي پاسخ به قسمتهاي ديگر سوال شما بايد بيشتر اين مبحث را باز كرد. تشکيلات به معني تقسيم کار براي پيشبرد خطي مشخص براي رسيدن به مقصود و هدفي معين است. کار تشکيلاتي بزبان ساده يعني کار جمعي براي انجام عملي که آن جمع داوطلبانه يا بر اساس منافع خاصي مشترکا انجام مي شود. اما اشکالي که معمولا در کار جمعي پيش مي آيد، پيشبرد صحيح آن و انجام وظايف متناسب با تواناييهاست. صحبت راجع به تشكيلات را بايد به دو قسمت جداگانه تقسيم كرد. يكي ديدگاه نظري حاكم بر تشكيلات و ديگري جنبه عملي پيشبرد كار است كه بسيار از قسمت اول تاثير پذيري دارد. در ادامه بيشتر اينها را باز مي كنم. اما در مورد ديدگاه ناظر بر كار تشكيلاتي اجاره بدهيد قبل از همه اينها به يک مفهوم اصلي در کار تشکيلاتي يا کار جمعي اشاره کنم كه بسيار تئوريك و نظري است كه كمتر در باره آن بحث و گفتگو شده است. تشکيلات در ريشه و اصل خود دقيقا با سياست گره مي خورد. تاريخ تشکيلات به تاريخ سياست برمي گردد و اينرا بايد در نظر داشت که سياست و تشکيلات در يکديگر تنيده هستند و امكان جدا كردن آنها از يکديگر نيست. ممکن است بسياري از افراد به اين نظريه معتقد نباشند كه تجمع انسانها در كنار يكديگر در هر شکل و براي هر منظوري به نوعي سياسي است. اما به نظر من هر كاري، حتي کار غير سياسي در مفهوم عمومي خود مانند کار فرهنگي، فريضه جمعي مذهبي، فعاليتهاي غير انتفاعي غير سياسي يا فعاليتهاي خيريه در ريشه عميق خود کاري سياسي است. اين مفاهيم هنگامي با سياسيت در هم مي آميزند که تعريف ما از سياست روشن باشد. اگر سياسيت را در مفهوم عام خود مطالعه قدرت و هر آنچه كه مربوط به مفهوم و روابط با آن است در نظر بگيريم، بنابراين برخورد با پديده قدرت ( در درون، بيرون و اصولا روابط مربوط به قدرت) و پيشبرد مديريتي يک جمع، يک پروژه و يا عمل مشترک، خواه نا خواه با سياست عميقا گره مي خورد. بگذاريد کمي عميق تر بررسي کنيم و به مفهوم سياست بطور خلاصه اشاره کنيم. سياست بدون تعارف در مفهوم کلي و بنيادين خود به معني ابزار برتري بر ديگري است. البته اين ديدگاه ما راجع به سياست نيست اما متاسفانه در طول تاريخ سياست، اين تنها مفهومي است كه بكار رفته. حالا اين ديگري از ابتدا و شروع زندگي انسانها با يکيدگر ممکن است فرد ديگر، قبيله ديگر، قوم ديگر يا اقليت و يا اكثريت در يك جامعه باشد و يا در شكل يك کشور ديگر باشد. در مورد ارتباط تشکيلات با سياست گفتم. در مورد سياست همانطور که مي دانيم از تاريخ و فلسفه اش گرفته تا انواع تجربه شده و يا خيالي و يا اتوپي آن بسيار گفته و نوشته شده است. اما در مورد تشکيلات بدين گونه که ما در باره آن بحث مي کنيم در مقايسه با سياست بسيار کم راجع به آن بررسي شده است. بيشترين مضاميني که در باره تشکيلات گفته شده، در جريان قبل و بعد از انقلاب بلشويکي روسيه به رهبري لنين بوده است. بطور خلاصه اگر نخواهيم وارد جزييات بشويم اينطور مي توان گفت که لنين تئوري هاي مارکس را از طريق تشکيلات جامه عمل پوشاند. البته گفتم که منظور از جامه عمل اين نيست که اين تئوري ها پياده شدند يا نشدند، بلکه فقط افرادي که به مارکس از ديد خودشان اعتقاد داشتند توانستند در يک مقطع تاريخي حکومت را بدست گيرند. شايد يکي از اوليه ترين تعاريف لنينسم اين باشد که آن را نوعي از مارکسيسم مي دانند که به حزب و تشکيلات منظبط براي بدست گيري اهرمهاي قدرت معتقد است و البته مقداري هم تحليل تكميلي در باره امپرياليسم و غيره كه اصلا مورد بحث من نيست. از ديد لنينيسم هم ما به کرات به اصطلاح سانتراليسم دمکراتيک بر مي خوريم که بعدا اين را توضيح خواهم داد. اما اينها همه مفهومي از تشکيلات است که از ديدگاه و نوع نگرش خاص اين ايدئولوژي يعني مارکسيسم يا لنينيسم بيرون مي آيد. دقت كنيم كه اين تنها يكي از جنبه هاي نظري غالب بر كار تشكيلاتي است و در ادامه من حتي به دوران سقراط و افلاطون برمي گردم و در ادامه راجع به نظرگاههاي اگزيستانسياليستهاي قرن 19 و 20 هم اشاره اي مي كنم. بنا بر پايه هاي اين ايدئولوژي (م.ل.) اگر سياست ابزار اعمال قدرت طبقه اي بر طبقه ديگر است و مقصود نهايي هم استيلاي طبقه کارگر است بنابراين حزب طبقه کارگر بايد از کوتاه ترين راه ممکن به قدرت دست يابد. مثلا همانطور كه بلشويكها با يك سازماندهي و حركت سريع دولت كرنسكي را سرنگون و دولت بلشويكي را به جاي آن نشاندند. براي رسيدن به اين منظور حزب طبقه کارگر بايد از روشي در تنظيم مناسبات دروني خود استفاده کند که بتواند بطور سريع و موثر به قدرت برسد. اين روش را خودشان سانتراليسم دمکراتيک مي نامند. اين مفهوم به اين صورت است که در مناسبات درون حزبي، سانتراليسم (به معني مرکزيت) مي تواند با دمکراسي (به معني ابراز عقايد همگاني) سازگار باشد و توان حزب را تا حدي در برابر مسائل جامعه تقويت کند که دستيابي به قدرت را در چشم انداز قرار دهد. براي اين منظورهم مرکزيتي در حزب تشکيل مي شود (که درون آن، مرکزيت ديگري يعني پوليت بورو يا دفتر سياسي تشکيل مي شود) که امور حزب و تصميم گيري ها را در فاصله دو کنگره که در خلال آن نمايندگان اعضا بتوانند اعمال نظر کنند و مرکزيت را تشکيل دهند، بر عهده دارد. ظاهرا از اين طريق سانتراليسم براي تسريع در تصميم گيري و برش کار، به وظيفه خود عمل مي کند- چون سخت است که همه اعضا بتوانند در همه شرايط در تصميم گيري شرکت داشته باشند- و مفهوم دمکراتيک هم در تعيين مرکزيت توسط اعضا نقش خود را ايفا مي کند. در تئوري ظاهرا اشکالي نيست اما وقتي به عمل مي رسد، نقش مرکزيت بيش ازاندازه مي شود بطوريكه نمونه هاي زيادي را در طول 100 سال گذشته در احزاب مختلف كمونيستي و چپ شاهدش بوديم. از نظر اين ديدگاه مشخص، از آنجائيكه حزب طبقه كارگر بايد به هر وسيله و سريعا قدرت دولتي را بدست گيرد، و به زبان معمول كسب قدرت سياسي در اولويت قرار دارد، معمولا لايه مركزيت حزب از آنجائيكه فكر مي كند بهتر براي حزب و طبقه كارگر مي تواند موثر باشد، استيلاي خود را به هر طريق ممكن ابدي مي كند. اشكالي كه در بيشتر انواع اين گونه احزاب وجود دارد اين است كه براي پستهاي كليدي محدوديت دوره اي مثلا يك يا دو دوره وجود ندارد و بنابراين مثلا برژنف يا هر كس ديگري كه دبير كل مي شود، راه برقراري و ماندگاري خود را در آينده هموار مي كند. حتي در نمونه هاي احزاب چپ ايراني را هم كه نگاه كنيم، با آنكه در ظاهر از سوسياليسم سابقا موجود انتقاد مي كنند، افراد درون رهبري تقريبا همانها هستند كه در اول انقلاب بوده اند. البته اينهايي را كه عرض مي كنم از جنبه هاي نظري حاكم بر ديدگاه تشكيلاتي است و به جنبه هاي عملي هم مي رسيم كه در همين نمونه اي كه گفتم مي تواند پيشبرد بهتر كار عملي و شرايط خطير مبارزه با رژيم، توجيه كننده حضور قابل ترين ها در ارگانهاي بالاي يك تشكيلات باشد. اين را تا همين جا داشته باشيم تا به يك ديدگاه نظري ديگر راجع به تشكيلات و در شكل وسيعترش در مورد اداره امور جامعه است اشاره كنم. در اين رابطه نبايد شك كرد كه ديدگاهي كه ناظر بر كار جمعي در تشكيلات يك حزب و يا سازمان است، در صورت بدست گيري قدرت در جامعه توسط يك حزب، تا انداره زيادي همان ديدگاه را پياده خواهد كرد. ديدگاه ديگري را كه مي توانم مثال بزنم ديدگاه سقراط و افلاطون در مورد هدايت جامعه است. البته در نظر داريد كه در آن زمان كه به روايت فلسفه سياست غرب از اولين انواع پيدايش سياست است، هدايت و پيشبرد يك جامعه كوچك مستقل تقريبا همانندي از نوع احزاب در دوران كنوني ما است. به اين صورت كه از نظر اين فلاسفه دمكراسي شكل مناسبي براي هدايت سازمان كار نيست. آنها مي گويند كه در جامعه بر اساس توانمنديهاي گوناگون، عده اي نخبه (اليت) وجود دارند كه بايد به عنوان مغز جامعه عمل كنند. اصولا از ديدگاه سقراط و افلاطون سازمان كار بايد به سه لايه تقسيم شود و هر كدام كار خود را انجام دهد. نخبگان بايد از توانايي هوش و علمي خود براي هدايت جامعه استفاده كنند و كار ديگري غير از افزودن بر علم خود و بحث و ارائه نظر ندارند. اين افراد به عنوان مغز جامعه از بهترين امكانات جامعه نيز برخوردارند و از آنجائيكه از فساد دورند به سوء استفاده نمي پردازند. چرا از فساد دورند؟ بخاطر اينكه خوبي از نظر اين فلاسفه از درون مي آيد و رشد و آگاهي بيشتر نهايتا به خوبي بيشتر منجر مي شود. دسته يا لايه دوم نگه دارندگان نظم جامعه هستند كه بنا بر قابليتهاي بدني و شجاعت خود به اين امور مي پردازند. دسته سوم نيز بقيه جامعه هستند كه در نقش توليد كننده در توليد شركت دارند. از نظر آنان اين لايه هاي اجتماعي اگر بدرستي كار خود را انجام دهند، جامعه در مطلوب ترين شكل ممكن خود قرار خواهد گرفت. مثال معروفي هم كه در مورد بي نتيجه بودن اعمال نظر جمعي از آنان نقل مي كنند، هدايت كشتي است. در زماني كه يك كشتي در طوفان گير كرده است و احتمال غرق شدن وجود دارد، از نظراين انديشمندان به صلاح افراد درون كشتي نيست كه همگان اظهار نظر كنند و بر طبق نظر همگي با خطر برخورد شود. زيرا كسي بجز ناخداي كشتي علم هدايت را ندارد و در غير فرماندهي مشخص ناخدا، خطر صد در صد مي شود. منظورم از پيش كشيدن اين بحث اين نيست كه مثلا دمكراسي خوب است و نظر آنها درست نيست. به نوعي از ديدگاه فكري در مورد پيشبرد امور در كار جمعي اشاره مي كنم كه در زمان حاضر نيز از سوي بسياري ديدگاه هدايت توسط متخصصان مطرح است. مي خواهم نظرگاههاي گوناگون را ابتدا معرفي كنم تا به نظرگاههاي خودمان در باره تشكيلات برسم. آرش شمس: کمي بحث گسترده شده است. اگر تا همين جا بخواهيم يک جمعي بزنيم اينطور مي شود: شما در مورد دو موضوع راجع به تشکيلات صحبت مي کنيد. يکي جنبه نظري و فکري که حالت تئوريک دارد و ناشي از ديدگاه افرادي که در يک سازمان کار جمعي مشارکت دارند و يکي جنبه عملي و پياده کردن سياستهاي يک حزب و يا يک تشکيلات در جامعه و يا اساسا يک دولت متصور است. جنبه هايي که باهم مخلوط شده اند سازمان کار در يک حزب در مقابل پيشبرد امور در يک جامعه است. کيوان کابلي: اين مباحث بسيار گسترده اند و مي شود ساعتها در موردش صحبت كرد و در باره اش كتاب نوشت. شما درست مي گوييد. سازمان کار تشکيلات در يک حزب با سازمان کار دولت بسيار متفاوت است. قبلا هم اشاره کردم که اگر مثلا اگر دولت تماما در اختيار يک حزب يا يک طرز تفکر باشد، تقريبا همان تفکر حزبي در پيشبرد امور جامعه هم پياده مي شود. مثلا احزاب کمونيست که به تنهايي به قدرت رسيده اند، ساختار جامعه را کم و بيش با همان سبک و سياق حزبي اداره كرده اند. درست به همين خاطر است که از نظر ما مداخله چندين گرايش جامعه و احزاب مختلف در دولت يکي از راههاي تضمين جلوگيري از ديکتاتوري است. همين رژيم ديکتاتوري مذهبي حاکم در کشور خودمان را بررسي کنيم که يک رژيم مذهبي است. البته بعدا در مورد ديدگاه و نظرگاه مذهبي در تشکيلات صحبت خواهم کرد. نمونه مذهبي همه چيز را بر پايه دو قطب ارزيابي مي كند: خدا و شيطان، خوب و بد، زيبايي و زشتي و در قطب خدا و خوبي و زيبايي، سمت و سوي حركت از بالا به پايين است. مثلا روش تشکيلات در اين حکومت دقيقا از خدا شروع مي شود مي آيد پايين به نماينده خدا مي رسد و بعد هم در هرم قدرت به پايين مي آيد. البته در اين ديدگاه خودشان را هم نماينده خوبي و نيکي مي دانند و آنکس که مخالف است نماينده شيطان. از اين سيستم نظري چيزي بجز ديکتاتوري بيرون نمي آيد. دقيقا به همين خاطر است که ما به صورت واقعي معتقد به پلوراليسم در سيستم نظري خودمان هستيم. در ديدگاه ما موضوع کثرت گزايي از آنجا ناشي مي شود که اساسا معتقد به کسب قدرت سياسي نيستيم. ما بعنوان نظرات بخشي از جامعه البته مي خواهيم که در پارلمان و دولت دمکراتيک حضور داشته باشيم و بتوانيم نظرگاههاي اکولوژيکي و سياسي خود را در دستگاهي که حکومت مي کند بگنجانيم ولي اين به معني رسيدن به قدرت از هر طريق نيست. اعتقاد به اين اصل سياسي در نوع و روابط تشکيلاتي که پي ريزي مي کنيم دخيل است. اينجاست که مي گويم نظرگاه سياسي مبين نوع روابط تشکيلاتي است. آرش شمس: اين حرف جديدي است که يک حزب سياسي خواهان کسب قدرت سياسي نباشد. کيوان کابلي: البته اگرچه نه زياد، اما بوده اند جرياناتي که در گذشته چنين ديدگاههايي را داشتند. البته تاکيد ميکنم که منظور از عدم کسب قدرت سياسي اين نيست که ما نخواهيم در روند جامعه تاثير گذار باشيم. به هيچ وجه. منظور از اين نظريه اينست که ما همانند احزاب سنتي حتي در صورت امکان به دنبال قبضه کردن قدرت نيستيم. به اين خاطر مي گويم در صورت امکان، زيرا که فکر مي کنم سطح فکري جامعه و مردم کشورمان آنقدر بالا رفته که ديگر تسليم يک طرز تفکر و يا يک حزب و سازمان نشوند، حتي اگر آن تفکر يا جريان، خوب و صادق باشد. يکي ديگر از تفاوتهاي نظري ما در مورد تشکيلات و سياست با ديگران که شايد بتوان آنرا حرف جديدي لااقل در ميان جريانات ايراني ارزيابي کرد، مقوله ريش سفيدي و بزرگي و قديمي بودن است. به اعتقاد من در دنياي جديد با اين حجم عظيم اطلاعات و پيشرفت دانش، علم و فن آوري، حزب، جريان و يا حتي کشوري که نخواهد با علوم روز پيش برود، به گذشته تعلق دارد. بگذاريد کمي اين را باز کنم. در جريانات سنتي کشور ما هر که دو پيراهن بيشتر پاره کرده و يا تجربه عملي بيشتري دارد، عملا در مصدر کار قرار مي گيرد. اين مقوله را شايد تا 50 60 سال پيش مي شد از کنارش گذشت. اما امروزه بدون ترديد وقتي ما صحبت از مديريت بجاي رهبري تشکيلات مي کنيم، اوضاع متفاوت است. امروزه در اکثر کشورهاي دنيا، سياستها و کارهاي عملي بر اساس تحقيقات جدي و علمي دانشگاهي و نتيجه آن صورت مي گيرد. در کنار استفاده از تجربه ها که جايگاه خاص خود را دارد، در دوران کنوني وزن اصلي به تحقيقات علمي در مورد يک پديده خاص سياسي اجتماعي يا اقتصادي داده مي شود. در تاريخ کشور ما و حتي جريانات مختلف، کسي که به عنوان کارکشته و پير سياست در مصدر کار قرار مي گيرد، بيشتر امور را از طريق روابط و ارتباطات شخصي خود که در طول سالها بدست آورده است، حل و فصل مي کند و در بيشتر مواقع اتخاذ تصميمات و سياستها از همين رابطه ها و ارتباطات تاثير مي پذيرد تا از واقعيت موجود. در صورتيکه ما واقعا در عرصه عمل و تشکيلات به آخرين دستاوردهاي علمي تکيه مي کنيم و از همين روست که از همه کارشناسان و متخصصان امور در هر زمينه اي صميمانه دعوت مي کنيم که با ما در عرصه هاي گوناگون کار کنند و خود از نزديک ببينند که چگونه مي توان با يکديگر آزادانه کار کرد.
نوع ديگر تفکر اگزيستانسياليسم يا وجود گرايي است. وجود گراها در مقابل فلاسفه قبل از خودشان که هميشه جوهره را مقدم بر وجود پديده ها و انسان مي دانستند، آمدند و گفتند که اين وجود است که اول مي آيد و اگر هم چيزي قرار است در پي وجود قرار بگيرد نسبت به وجود متاخر است. اگزيستانسياليسم را فيلسوف برجسته وجودگرا، ژان پل سارتر به زبان ساده اينطور معني کرده است:" وجود انسان اول است و چيزهاي مختلف فقط بعد از انسان مي آيد. در يک کلام انسان بايد جوهره خود را خودش خلق کند. اين انسان است که خودش به جهان پرتاب مي شود، رنج مي کشد، تلاش و تقلا مي کند تا بتدريج خودش را معني و مفهوم دهد." اگرچه وجودگراها با يکديگر بسيار متفاوت و حتي گاه در ضديت با يکديگر قرار دارند، اما در کليت اشارت نظري و ديدگاهي آنها به يک سمت و سو است. مثلا فيلسوف آلماني کارل ياسپرس (1969-1883 آرش شمس) بسيار در مورد نظريات مارتين هايدگر (1976-1889) ديد انتقادي داشت. و يا اينکه وجود گراي مسيحي، گابريل مارسل(1973-1889) بسيار با ژان پل سارتر ضد خدا(1980-1905) مخالف بود. در مجموع مي توان گفت که اکثر وجودگراها درکليت تحت تاثير نوشته هاي سورن کييرکه گارد(1855-1813) و فردريش نيچه(1900-1844) بودند. همينطور وجودگراها تحت تاثير نويسندگاني همچون فيدور داستايوفسکي، فرانس کافکا و پل سزان نيز بوده اند. در کليت اين موضوع از اينجا به بحث ما مربوط مي شود که اين فلاسفه و اين ديدگاه انسان را در مرکز قرار مي دهد و معتقد است که اين انسان مي تواند هر چيزي را که مي خواهد شکل دهد. مشخصا نيچه در مباحث معروف خود مبني بر اينکه خدا مرده است، حالا بايد چکار کرد، به ابر مرد و يا انسان برتر مي رسد که مي تواند تاريخ را شکل دهد. بر اساس نظريات اوست که بعدها هيتلر نازيسم را شکل مي دهد. البته بايد گفت که هيتلر برداشت آزادانه اي از نظريات نيچه کرده و اين بدين معني نيست که نظريات نيچه فاشيستي بوده است. تفاوت نظر سبزها در مقايسه با اين مفاهيم اين است که ديدگاه اکولوژي سياسي، انسان را تنها در مرکز قرار نمي دهد. انسان در کنار اکولوژي و محيط زيست هر دو به يک اندازه در مرکز توجه قرار دارند، چرا که بدون هر يک از آنها ديگري بي معني است. بسياري از ديدگاهها، حتي آنهايي که واقعا به انسان توجه مي کنند، هر چيزي را براي راحتي انسان مي خواهند حال آنکه در ديد ما زير پا گذاشتن مقوله اکولوژي، حتي اگر به منظور خدمت به انسان باشد، در ريشه خود انحرافي است. از اين مطلب نتيجه اي را که مي خواهم بگيرم اينست که از نظر ما همطراز کردن و همرديف کردن اکولوژي و محيط زيست با انسان نشانه عميق ضديت با ديکتاتوري است. همانطوري که سبزي و آباداني بخشي از محيط زيست است، آزادي و تنفس اجتماعي نيز بخش ديگري از محيط پيرامون ما را تشکيل مي دهد که بدون آنها انسان دير يا زود مي ميرد و يا در منجلاب نيستي قرار مي گيرد. اين البته موضوعي است که بصورت تخصصي توسط چند تن از محققين در حزب سبزها دارد فرموله مي شود. خلاصه اگر بخواهم چارت يا دياگرام ذهني برايت ترسيم کنم، اينطور مي شود که در تقابل ديدگاههاي مختلف در نظر بگيريم که در نظرگاه مذهبي فلش از بالا، يعني از سوي خدا به نماينده اش وصل مي شود و از او هم به زير دستان ديگر. در ديگاه سقراط و افلاطون، فلش از درون (قلب) افراد در فشر اليت که سرچشمه خوبي و دانايي و پاکي است بيرون مي آيد و از آنجا به دو گروه ديگر اجتماعي وصل مي شود. در ديدگاه م.ل. فلش از پليت بورو (دفتر سياسي) بيرون مي آيد بعد به کميته مرکزي مي رسد و از آنجا نهادهاي حزبي و بعد هم به جامعه ختم مي شود. در ديدگاه اگزيستانسياليسم، انسان در آن بالا قرار دارد و به او يعني انسان قدرت هر کاري عملي داده مي شود. حال اين با خود اوست که از توانش چگونه استفاده کند. در ديدگاه ما يعني اکولوژي سياسي، انسان و اکولوژي در کنار يکديگر، همرديف قرار دارند و فلش از هر کدام به ديگري و به خود بر مي گردد. اين دوپايگي نظري عملا تضميني است براي بهبودي انسان در همه جوانب. البته به لحاظ صرف تئوريک، ديدگاههاي نظري ديگري نيز وجود دارند که بسيار قابل ملاحظه و بحث هستند. يکي از آنها مثلا فلسفه هگل است که در هر چيزي از سه صحبت مي کند. اين ديدگاه بسيار منسجم و قابل بحث است که به خاطر اطاله کلام از آن صرفنظر مي کنم و اينکه من کلا ديدگاههايي را مثال زدم که در عمل توانستند خود را به منصه ظهور برسانند و در زندگي انسانها تاثير بگذارند. آرش شمس: اينهايي را که گفتيد مربوط به قسمت نظري و ديدگاهي بود که بر تشکيلات تاثير مي گذارد. لطفا در مورد جنبه هاي عملي کار تشکيلاتي نيز و تفاوتهاي ما توضيح دهيد. کيوان کابلي: بله، اينهايي را که عرض کردم در مورد اين بود که از بررسي هر تفکر و انديشه اي تا چه حد مي توان به ماهيت روابط عملي آن تفکر (چه در درون جريان، حزب و سازمان و چه در رابطه با جامعه) با انسانها پي برد. اما در مورد روابط عملي درون تشکيلات بايد بگويم که پايه و اساس را بايد بر صداقت قرار داد. اين کلمه مي تواند تعيين کننده و معرف روابط باشد. صداقت در تشکيلات مفهومي است که با آن مي توان يک کار جمعي درست را به پيش برد و بدون آن به هيچ جا نرسيد. اين خصيصه بخصوص بايد در افراد و نهادهاي مسئول از همه بيشتر جا بيافتد. بايد با يکديگر رو راست بود. وقت کسي را تلف نکرد. اگر توانايي متناسب با موقعيت نيست بايد صادقانه عنوان شود و مسائلي از اين دست. البته اينها با توجه به ضريب بالاي هوشياري امنيتي است. ما در دنياي واقعي زندگي مي کنيم و متاسفانه شرايط جامعه ما آنچنان است که همه مي دانند. رژيمي در قدرت قرار دارد که از بکار بردن کثيف ترين و رذيلانه ترين ترفندها براي در قدرت ماندن ابايي ندارد. رژيمي که در حکومتش مردم ايران اولين قربانيان تروريسم هستند. در مورد مشخص کار تشکيلاتي حزب بايد بگويم که شوراي مرکزي، متشکل از اعضاي موسس و مسئولان بخشهاي مختلف حزبي، نهاد تصميم گيرنده خصوط و برنامه هاي حزب تا تشکيل اولين کنگره سراسري حزب است. تصميمات کاملا جمعي و با مشورت همگاني صورت مي گيرد. خوشبختانه در زمان کنوني، تکنولوژي کار مشورت جمعي را بسيار ساده کرده است و فکر مي کنم توجيهي براي عدم دسترسي افراد وجود ندارد. مسئول تشکيلات مسئول هماهنگي ميان بخشهاي مختلف حزبي است. با توجه به جوان بودن حزب، تقسيم مسئوليتها بر اساس توانايي ها و تجارب افراد بوده است. و بررسي روند کار و توانايي افراد مشخصا در جمعبندي هاي دوره اي بازبيني مي شود. باز هم مي خواهم بر شفافيت و صداقت در روابط و اصل بودن آن در تشکيلات حزب تاکيد کنم. کشور ما در دوره بسيار خطيري به لحاظ زماني قرار دارد. تاريخ ايران بايد از اين کابوس وحشتناک، يعني حکومت رژيم آخوندي عبور کند. وظيفه تک تک ايرانيان در هر جا که هستند اين است که به اين گذر کمک کنند. هر اقدامي ولو کوچک براي تغيير اوضاع و خلاصي از شر رژيم ترور و وحشت و شکنجه و بدبختي موثر است. بايد دست به دست هم داد و کابوس را از سر گذراند. هزينه ها را نيز بايد پرداخت کرد. هر چه زودتر گذر به سوي آزادي و دمکراسي صورت بگيرد، به همان اندازه زودتر مي توان به رفاه و سبزي و آباداني دست يافت. براي رسيدن به آزادي نمي توان منفرد در برابر رژيمي که از امکانات يک کشور استفاده مي کند و به صورت متمرکز و سازماندهي شده و با تمام قوا هر صداي آزاديخواهانه را سرکوب مي کند، مبارزه کرد. احتياج به تشکيلات و کار جمعي است. آه و ناله ها را بايد کنار گذاشت و بصورت تشکل يافته و سازماندهي شده با اين رژيم مبارزه کرد. بايد دست در دست يکديگر کار کنيم. منظورم اين نيست که لزوما بايد در يک حزب بايد کار کرد. هر ديدگاه، هر فکر و ايدئولوژي از طريق سازمانيابي بهتر مي تواند براي مبارزه با ديکتاتوري مذهبي حاکم بر کشورمان براي رسيدن به آزادي مبارزه کند تا جداگانه. اگر به شروع صحبتهايمان برگرديم، من فکر مي کنم که مردم در داخل کشور به ضرورت سازمانيابي و تشکل و سازماندهي واقف هستند و از هر موقعيتي که بدست بياورند استفاده کرده و مي کنند و تشکل صنفي، اجتماعي و سياسي تشکيل مي دهند. تشکل گريزي ممکن است در |