اکنون که نیمی از جبهه ی ملی، کارگزار غیررسمی جمهوری اسلامی است و نیم دیگرش آواره و بی برنامه،
اکنون که بخشی از «کمونیستها»ی ایرانی همکار جمهوری اسلامی اند، و بخشی دیگر ضد امپریالیست آمریکا و هم خط با جمهوری اسلامی، وبخشی هم بی رابطه با واقعیت ایران،
اکنون که ترفند «اصلاح طلبان» رو شده، و ملی مذهبی ها اندکی قدرت و ثروت بیشتر را از حکومت هیولاها طلب می کنند،
اکنون که گروهی از نویسندگان دچار بی حسی سیاسی شده اند، و بخشی ار «روشنفکران» سر بر دامان جمهوری اسلامی نهاده، دعای توابین را می خوانند، و بخشی دیگرشان نان به سفره و پای رفتن ندارند،
اکنون که ارتشبدهای پیشین، پیر یا مرده یا «راضی به رضای حق» شده، و باقیمانده شان در خشم از ناتوانی و نومیدی سردرگریبان فروبرده اند،
در چنین اوضاعی، دوست می داشتم دست کم یک شاهزاده می داشتم مانند کوروش که جان در کف دست بگذارد و برای برپائی یک حکومت انسانی و یک ایران شکوهمند و درخور احترام در صف مقدم سپاه اندکش برزمد،