|
از دربند تا تجريش با غم از دربند با اتوبوسي به ميدان تجريش بر مي گشتيم. خاطره دوران جواني را دوباره تجربه مي کردم. همه چيز عوض شده بود. مردم، محيط، حتي سنگها و کوهها نيز تغيير کرده بود. 20 سالي مي شد که به اين محل نيامده بودم. همه چيز تغيير کرده بود، من هم همينطور. در راه بازگشت درون اتوبوس دو کودک در حدود 11 و 7 ساله مشغول زدن و رقصيدن بودند اما اين زدن و رقصيدن از خوشي نبود. کودک 11 ساله روي تنبک درب و داغان مي کوفت و بچه کوچکتر با ضرباهنگ کوفته بر طبلک خالي خود را تکان مي داد. صحنه دلخراش بود و فضاي داخل اتوبوس دلخراش تر. هيچيک از مسافران نگاهي هم به آن دو کودک خسته و گيج که در رقص جنون به عالم ديگري رفته بودند، نمي انداخت. تو گويي که اين دو کودک در خانقاه به عالم هپروت رفته بودند. به کودک بزرگتر نزديک شدم و از او پرسيدم که اينجا چه مي کند و اينکه بچه کوچکتر کيست. در جوابم گفت ديگري برادر کوچکتر اوست و آنها به همراه پدرشان از دامغان به تهران آمده اند تا بتوانند پولي درآورده و زندگي کنند. از ميان حرفهايش فهميدم که پدر معتاد است و اين کودکان را به کار وا مي دارد تا خرج موادش را تهيه کنند. به آنها گفتم که در ميدان تجريش پياده شوند، کارشان دارم. در اين ميان حالت مسافران ديگر در درون اتوبوس برايم بسيار عجيب بود. گويي من با حرف زدن با اين دو کودک معصوم، مرتکب خلافي شدم. بسياري از مسافران با نگاههاي عجيب مرا ورانداز مي کردند، انگار که من مجنونم و دارم با جذاميان تماس مي گيرم. پس از مدتي نگاههاي آنها از من هم برگشت. ترس انتقال جنون يا هر چيز ديگري که مرا به صحبت با کودکان مفلوک واداشته بود، آنها را نگران مي کرد. ما سه تن به همراه دوست ديگرم که با من بود و کم کم داشت احساس ناراحتي اش را بروز مي داد، ديگر در دنياي درون اتوبوس وجود نداشتيم. در ميدان تجريش بچه ها را به درون يک اغذيه فروشي بردم. ظاهرا محل غذا خوري با صندلي هاي پايه بلند، شيک بنظر مي رسيد و تعدادي در آنجا نشسته يا مشغول خوردن بودند. حرف صاحب مغازه را نفهميدم. بعد از آنکه بار ديگر تکرار کرد، مغزم توانست کم کم بفهمد که صاحب مغازه از من مي خواهد که اين دو کودک را بيرون ببرم. به زبان ساده تر اينکه او رسما مي خواست آنها را از دکان خود بيرون بياندازد چرا که مشتريان ديگر مغازه ممکن بود از حضور کودکان به ظاهر ولگرد در آنجا رنجيده خاطر شده و نتوانند غذاي خود را با فراغ خاطر بلمبانند. خيلي ناراحت شدم و به صاحب مغازه توپيدم. از جيبم يک 10 دلاري بيرون کشيدم و به طرفش پرت کردم. گفتم: "من هم مشتري هستم و مي خواهم که به اين بچه ها غذا بدهم." عمل من توجه چند تن از مشتريان را جلب کرد و جالب اينکه همان نگاههاي درون اتوبوس را اينبار از جانب مردم درون اغذيه فروشي حس کردم. اين مردم را چه مي شود؟ با خود انديشيدم. بر اين مردم چه رفته است؟ چرا همگي مسخ شده اند. آيا دوري من از وطن آنچنان زياد بوده که بجاي 20 سال 2000 سال گذشته است؟ در اين افکار بودم که صاحب مغازه ميزي را به جلوي در کشيد و دو صندلي را تقريبا در کنار در خروجي قرار داد و قبول کرد که براي بچه ها غذا بياورد. واقعا رژيم آخوندي چه بر سر اين مردم آورده است؟ هنوز هم که هنوز است پس از گذشت چند ماه از آن ماجرا نمي توانم نگاههاي آن دو کودک و مردمي که با آن کودکان گرسنه همچون جذاميان رفتار مي کردند، فراموش کنم. آيا رژيم توانسته به مغز و روان اين مردم تجاوز کند؟ اگر هم اينطور است، اين مردم تجاوز شده چرا همچون بدبختاني که تواني در کف ندارند، يکديگر را مي درند؟ آيا فرهنگ فقر و نداري از روانهاي عامه مردم معجوني ساخته که در آن مقاومت نتواند شکل گيرد؟ گيرم که اين کودکان روزگار ديگري را نديده اند و آنچه که بر سرشان مي رود را طبيعي مي پندارند، بر ديگران چه رفته است؟ آيا در آن جامعه تمامي ارزشهاي انساني با راز بقاء جايگزين شده است؟ اگر چنين است، راه حل چيست؟ زهره زماني 25 آذر
1382
|