|
از درون آينه، نادر خوشدل - برلين و خواستم صورتم را بهتر ببينم. كمي جلوتر رفتم. حالا كم تر از نيم متر با آينه فاصله داشتم. هر دستم را يك طرف آينه گذاشتم، و دو طرف قاب را گرفتم. بلافاصله متوجه شدم دردي كه لحظات پيش در قفسه ی سينه ام شروع شده بود حالا از آرنج دست چپم هم گذشته، و به نوك انگشتانم رسيده است. دردی که لحظه به لحظه بيشتر مي شد؛ دردي شديد، همراه با كرختي. دست چپم را بيشتر به آينه فشار دادم تا به نظر خودم درد را تسكين دهم. يكباره آينه تكاني خورد و از قلابش بيرون آمد. فكر كردم اگر يك دم غفلت كنم، يا به سر و صورتم مي خورد، يا مي افتد روي پاهايم. با تمام ناتوانيم نمی خواستم آينه از ديوار جدا شود. با دو دستم آن را به ديوار فشار مي دادم. ولي آينه با سر سختي به پايين سُر می خورد. و خورد. من جز آنكه با آينه پايين بيايم كار ديگري نمي توانستم بكنم. زانوهايم به زمين رسيد و آينه چسبيده به ديوار ايستاد. درد در كتف، شانه و قفسه سينه ام شدت گرفت. نفسم داشت مي بريد. مقابل آينه نشستم، و بعد بدون مقاومت كف راهرو دراز كشيدم. فقط تكاني خوردم به طرف چپ، كه ناتواني و تنهايي خود را به چشم ببينم. يك متري با در خانه فاصله داشتم، و سرم طرف در خانه بود. با چشم های بي رمق در آينه به خودم نگاه مي كردم. قطره هاي اشک از گوشه ی چشم راستم بيرون مي آمد و از بالاي بيني ام به چشم چپم وارد مي شد. كاري از دستم بر نمي آمد، فقط منتظر بودم. ولي مغزم هنوز خوب كار مي كرد. چرا اينطور شدم؟ من كه يك ساعت پيش داشتم كتاب مي خواندم. زياد حالم بد نبود. آره يادم آمد. داشتم كتاب مي خواندم. و هر چه بيشتر دقت مي كردم كم تر نوشته هاي كتاب را مي فهميدم. سرم را از روي كتاب بلند كردم، چشمم به ساعت روبرو افتاد، ده و نيم شب بود. احساس كردم چشم هايم خسته است. بهتر ديدم به اتاق خواب بروم و يك ساعتي دراز بكشم، و بعد دوباره سراغ كتاب بيايم. و چشم هايم را بستم. خطوط كتاب در ذهنم گذشت. تعجب كردم، چون كه ديدم سر جاي اولم نشسته ام. نمي توانستم بفهمم كه دارم خواب می بينم يا توي آن اتاق روي مبل نشسته ام و دارم كتاب مي خوانم. مشغول كلنجار رفتن با اين مسئله بودم كه كتاب را بستم و روي ميز گذاشتم. سرم را بلند كردم و به روبرو خيره شدم. در يك لحظه يادم آمد كه مدت هاست اين بهار دلپذير را كه نقاشي چيره دست آفريده و درون اين قاب قرار داده، و من به ديوار آويخته ام، نگاه نكرده ام. انگار مدتي است كه در اين اتاق چند متري اين قاب عكس را نديده ام. نگاهم در لابلاي درخت های پرشاخ و برگ آن می چرخيد؛ و به وضوح مي ديدم كه باد سرشاخه ها را تكان مي داد. و به مرور درخت ها كوچك مي شدند و كوچك تر. بعد، يك خط و سپس يك نقطه. حتا بچه ماهي هاي درون نهر روان را مي ديدم. انگار بيش از اين نمي توانستم زيبايي ها را تماشا كنم. نگاهم شتاب داشت. نگاهم دلهره داشت. از اينكه فكر كردم نگاه مي تواند شتاب و يا دلهره داشته باشد، نيشخند زدم. نگاهم از روي تابلو به پايين سُريد و به تلويزيون رسيد، بعد دور اتاق چرخيد. چشمم افتاد به آشپزخانه و ظرف های تلمبار شده روي ظرفشويي. فكر كردم بروم و ظرف ها را بشويم. بلند شدم، و به آشپزخانه رفتم. شروع كردم به شستن ظرف ها، دو سه تا بشقاب را اسفنج كشيدم ولي نتوانستم ادامه بدم، رها كردم و از آشپزخانه بيرون آمدم. خودم را كنار ميز ديدم و خواستم بنشينم و دوباره كتاب بخوانم. لحظه اي كتاب را نگاه كردم اما تصميمم عوض شد. به كنار پنجره ي مشرف به خيابان رفتم . پنجره را کاملا باز كردم. هوا سرد بود. خيابان را بي دليل نگاه كردم و تا كمر به بيرون خم شدم. سينه ام را پر از هواي سرد كردم، و چند بار نفس عميق کشيدم. فكر كردم اينكار برايم لازم است. ماشين هايي در رفت و آمد بودند. بهتر ديدم پنجره را ببندم، اما نه، پنجره را باز گذاشتم و برگشتم به طرف آشپزخانه؛ نگاه كوتاهي به آشپزخانه انداختم، از اتاق نشيمن گذشتم و وارد راهرو شدم، تا پشت در خانه رفتم. راهرو تقريبا تاريك بود. چراغ راهرو را روشن كردم. همانطوركه روبروي در ايستاده بودم چشمم به قبض تلفن و برق و كاغذهای ديگر افتاد. گفتم امكان پرداخت شان نيست. از پشت در برگشتم، راهرو را پشت سر گذاشتم و به اتاق نشيمن رسيدم. از مقابل آشپزخانه رد شدم و لحظه اي بعد جلو پنجره بودم. نگاهي به خيابان انداختم و برگشتم. دوباره شروع كردم به قدم زدن؛ از اتاق نشيمن به راهرو رفتم و نگاهي به در بسته كردم. لحظه اي پيشاني ام را به در چسباندم، سرد بود. بعد برگشتم و جلو آينه ي راهرو ايستادم و به خودم نگاه كردم، انگار مدتي بود كه خودم را در آينه نديده بودم. رنگم پريده بود. خواستم دستي به موها و صورتم بكشم، ناگهان درد عجيبي در دست چپم احساس كردم. انگار آتشي تا نوك انگشت هايم را مي سوزاند. اين درد ناآشنا دستم را كرخت كرده بود. برگشتم به اتاق نشيمن. وسط اتاق ايستادم و در و ديوار را تماشا كردم. در يك لحظه يادم آمد كه مدت هاست اين بهار دلپذير را كه نقاشي چيره دست آفريده و درون اين قاب قرار داده، و من به ديوار نصبش كرده ام نگاه نكرده ام. گاهي هم دستم را نگاه مي كردم و با دست ديگرم آن را مالش مي دادم. احساس كردم امشب مشكلي دارم كه با من بيگانه است، كلافه ام، بهتر است تلويزيون را روشن كنم. همانطور كه وسط اتاق ايستاده بودم كنترل تلويزيون را از روي ميز برداشتم و آن را روشن كردم. چيز بدرد بخوري نبود، كانال ها را عوض كردم. سر و صدا ناراحتم مي كرد. تلويزيون را رها كردم و به آشپزخانه برگشتم؛ خم شدم در يخچال را باز كردم. تمام طبقات خالي بود. تنها يك سيب در كشو آخر بود. گفتم شايد اگر آن را بخورم كمي حالم بهتر شود. سيب را برداشتم و بيرون آمدم. وقتي آن را نزديك دهانم بردم كه گاز بزنم، يكباره حالم از بويش بهم خورد. سيب را به روي ميز انداختم. صداي زني درمانده كه از مشكلاتش حرف مي زد از تلويزيون پخش مي شد. تلويزيون را خاموش كردم و دوباره راه افتادم. هر بار كه به پشت در خانه مي رسيدم، پيشاني ام را به در مي چسباندم. طول راهرو فقط سه متر بود، دلم مي خواست سي متر باشد و من راه بروم و آنقدر زود برنگردم. به اتاق خواب رفتم، به كنار تخت رسيدم، فكر كردم كمي دراز بكشم، اما زود پشيمان شدم. شايد هم ترسيدم. برگشتم كه از اتاق خارج شوم، چشمم به كمد لباس ها افتاد كه درش باز بود ؛ صداي خفه اي ازگلويم بيرون آمد: همه شان كهنه اند. از اتاق بيرون آمدم و به اتاق نشيمن رسيدم. پنجره باز بود. با پوست صورت و دست هايم سرما را حس مي كردم. اما انگار زير پوستم آتش انداخته بودند. به طرف پنجره رفتم و دوباره تا كمر به بيرون خم شدم. هميشه اين وقت شب خيابان خلوت بود؛ و مردي يقه ي پالتوش را بالا زده بود و در سرازيري گم می شد. برگ ها در هوا پيچ و تاب مي خورد. خيابان و پياده رو از برگ هاي زرد پوشيده شده بود. باد سردي مي وزيد و سرشاخه هاي لخت را تكان مي داد. پنچره را به روي پاييز بستم و به راهرو برگشتم. دوباره تا پشت در رفتم، پيشاني ام را به در چسباندم، درِ آهنين سلولي تاريك بود، و من مجبور بودم روزانه چندين ساعت در سلول راه بروم تا باد نكنم و رنگم زرد نشود. اصلاً چرا در زندانم؟ پس هر چقدر هم كه با مشت در را بكوبم، برای نگهبان اهميتی ندارد. راهرو، ديگر راهرو خانه ام نبود. هشتاد متر طولش بود. سالن درازي كه نزديك به پانصد زنداني را در خود جاي داده بود. همهمه و حركت شان فضاي سالن را پر مي كرد، و همه در هم مي لوليدند. هر روز صد بار در طول اين سالن قدم مي زدم، و به تارهايي كه ناخواسته به دور زندگي ام تنيده شده بود فكر مي كردم. دوست داشتم خود را از گير و بندشان رها سازم تا دوباره قادر به حركت باشم. تنها فكر مي كردم، و رهايي ميسر نبود. اين سالن يكي از چهار بند زندان قديمي و ترسناك بُردويِ شهر مونترال بود كه يك سال و نيم از عمر مرا بلعيد. هر روز به اين سلول هايي كه مثل قفس روي هم چيده اند نگاه مي كردم، از خودم مي پرسيدم در طول اين دويست و پنجاه سال چقدر آدم به اينجا آمده و رفته اند، يا چه تعداد از آنها در همين جا مرده اند، و يا خودكشي كرده اند. ماه گذشته دونفر خود را از طبقه پنجم به پايين انداخته بودند، و پرونده ی خودکشی مدام باز و بسته می شد؛ سه نفر با قرص، يک نفر با تيزی، و يك نفر هم با ملافه خود را حلق آويز كرده بود. صداي بلندگوي سالن مرا به خود آورد. داشتم طول راهرو و اتاق نشيمن را تندتر از قبل قدم مي زدم. سردم شده بود، و دردي درون سينه ام مي چرخيد. جلو آينه راهرو رسيده بودم. به صورتم نگاه كردم. انگار يك نفر ديگر بود. گفتم: مثل اينكه رنگش پريده! خوني در صورتش نبود. رنگش كبود و تيره شده بود. گفتم: كاشكي تلفنم قطع نبود تا به دوستي زنگ بزنم. اگر بروم بنشينم و استراحت كنم، بهتر است. نه، لباس هايم را مي پوشم و از خانه مي روم بيرون. چرا اينقدر بي حس ام؟ چرا دارم گرُ می گيرم؟ دهانم خشك شده. دلم يك ليوان آب خنك مي خواهد. بروم به آشپزخانه. آب... تا اينجا را به ياد مي آوردم که افتاده بودم در آينه، بعد چه شد، بعد چه كردم؟ چرا يادم نمي آمد! طرف راست صورتم را خوب مي ديدم. زني از التهاب ذهنم بيرون آمد، لحظه اي ايستاد و بعد شروع كرد به راه رفتن. از پا تا سرش را در پارچه سياهي پوشانده بود. بدون اينكه سرش را برگرداند و مرا ببيند به راه خود ادامه داد. راه رفتنش به نظرم آشنا مي آمد. انگار مي شناختمش. يك لحظه ايستاد. از روي ناچاري گفتم خانم لطفا برگرديد کمکم کنيد، خانم! يكباره پارچه سياه از سرش سر خورد و افتاد. اما برنگشت و من شناختمش. در همان جايي كه ايستاده بود كوچك شد، بعد يك نقطه شد، و بعد ديگر هيچ. لبخند تلخي گوشه لبم نشست. ايكاش ليوان آب خنكي... صداي باز و بسته شدن دري به گوشم خورد. فهميدم همسايه ام است، همان که بعضي آخر شب ها به كافه سر خيابان مان مي رود، و دو سه ساعت بعد با كله ي گرم بر مي گردد، و من هميشه از صداي قدم هاي محكم رفتنش، و قدم هاي سست برگشتنش، متوجه مي شوم كه، رفت، آمد. وقتي صداي پايش را شنيدم بارقه اي از اميد در قلبم درخشيد. هر قدمي جلوتر مي آمد، صدايش در گوش من طنين بيشتري مي انداخت. گفتم اين تنها شانس من است، شايد مثل بعضي شب ها که در خانه ی مرا مي زد و با هم مي رفتيم، امشب هم… گفتم بايد خودم را تا اين يك متر فاصله جلو بکشم و در را بكوبم، يا فريادي بزنم که او را متوجه كنم. به مقابل خانه ام رسيد. زنگ زد. يك بار، دوبار، سه بار. بعد با مشت در را كوبيد و بلند گفت: نادر! نادر! حيف که نيستی! همه ی توان خود را به كار گرفتم. هر چه خواستم به خود تكاني دهم، نشد. انگار دهنم را بسته بودند و دست و پايم را در سيمان چال کرده بودند. رد شد. باز من ماندم و آينه. ناگهان طنين صدايش در راهرو خانه ام پيچيد: سلام، چطوری؟ دستش را به طرفم دراز كرد. باهاش دست دادم. گفت: حالش را داري كه با هم لبي تر كنيم؟ گفتم چرا كه نه. مي رويم دو سه تا تكيلا شوت مي كنيم. هنوز گارسون سفارش ما را نياورده بود كه ديدم همسايه ام مثل من روي صندلي نشسته است. سيگارش لب زيرسيگاري دود مي كند، و او همرنگ دود سيگارش بالا می خزد؛ مثل مه. من اصلاً تعجبي نكردم. دوباره پر رنگ شد، جسم شد، ولي ديگر او نبود، برادر كوچكم، امير بود كه سال ها نديده بودمش. خوشحال بودم كه كنارش هستم. گفت: پيشخدمت الان غذا را مي آورد. من يك طوري مي دانستم كه از خارج آمده ام. ولي برادرم جوري با من حرف مي زد كه انگار هميشه با هم بوده ايم. روي تخت فرش شده ی قهوخانه ي سرِبند، در رودخانه دربند نشسته بوديم. ارتفاع آب كمتر از قد و قواره سنگ ها بود. طرف راست ما چند متر بالاتر خيابان بود، و آنجا بغل تا بغل قهوه خانه و کافه بود. اين را مي دانستم كه نزديك به سي سال است وضع رودخانه عوض شده و حالا به جاي قهوخانه ها و مغازه ها، هتل زيبا و عظيمي بنا كرده اند. آبي بلوري از لابلاي سنگ هاي ريز و درشت كف رودخانه شرشر مي كرد. زني تصنيف مي خواند كه صدايش از بلندگوي بوقي جرز قهوه خانه به گوش مي رسيد. برادرم گفت: چند روز است كه مامان را نديده اي؟ گفتم: سه روز. گفت: ديروز چند ساعتي خانه نبوده، دزد آمده همه چيز را برده. حتا يخچال را با ميوه هايش، لباس چرك ها و دمپايي مامان... فرياد مي زدم. انگارداشتم گلوي دزد را فشار مي دادم. دزد التماس مي كرد و مي گفت: به خدا من تقصيري ندارم، مرا نكش. گفتم: بی شرف! پس چه كسي تقصير دارد. گفت: تقصير مادرت است كه خانه را تنها گذاشته، اينجا كه اروپا نيست، اينجا تهران عزيز است. و چقدر دلم مي سوخت براي مادرم. انگار كه پا برهنه روي برف هاي يكي از خيابان هاي زمهرير به دنبال من مي گشت. صداي گردش كليد را در قفل در آپارتمان شنيدم. همسايه ام بود. تلوتلوخوران وارد راهرو شد، و بعد از لحظه اي با كلماتي كشيده و شكسته گفت: دوست نداشتي با من بيايي كافه. من هم تنهايي مست كردم و مي روم تا فردا بخوابم و اين دنياي آشغال را فراموش كنم، گوتن ناخت. شنيدم که قفل در خانه اش را باز کرد و بعد، در را با صداي بلند بست. نگاهي به صورت تيره ام كردم، ديدم چقدر زار و نزار شده ام. نمي دانستم خوابم يا بيدار، روي تخت دراز كشيده ام و يا اينكه در اتاق نشيمن روي مبل نشسته ام و دارم فكر مي كنم. هيچ نمي دانستم. ياد نوشته هاي كتاب افتادم. و سروانتس را مي ديدم كه در ميدان هاي لامانچا به عزاي دون كيشوت نشسته بود. زمان در من خاكستري مي گذشت. ديگر نمي توانستم تكان بخورم. چقدر خسته بودم! ذهنم ديگر قادر به بال زدن نبود. و حالا من دون كيشوت هستم كه بر فراز اين مرداب با هيولايي در كارزارم، كه سرش را هيچ كس نخواهد يافت. همانطور كه در آينه خيره بودم يك لحظه لرزشي از خوشي وجودم را گرفت. ياد دو دخترم افتادم. دوست داشتم آنها را در آينه ببينم. چقدر خوب می شد اگر الان اينجا بودند. برايم همه كار مي كردند. شايد هم اول گريه مي كردند. نه، حالا ديگر بزرگ شده اند. چقدر خوب بود گذشته ها! انگار زمان ديگر در حال، اتفاق نمي افتد. زمان دارد به عقب باز مي گردد. کوچکه با يك لپش غذا می خورد ولي خواهرش هميشه وقت غذا خوردن دو لپش پر بود و من چه لذتي مي بردم وقتي تماشايشان مي كردم. اما حالا... در آينه نگاه مي كردم، ديدم كه قطره هاي اشک از گوشه ي چشم راستم بيرون مي آمد و از بالاي بيني ام به كف راهرو مي چكيد. ديگر از نوك انگشت هاي دست چپم تا آرنج، مال من نبود. و باد سرد از زير در خانه به سر و صورتم مي خورد. اما باز دوست داشتم چشم هايم بسته باشد و چند دقيقه اي بيشتر زير لحاف غلت بزنم. وقتي كه بزرگترين برادرم بيست ساله شده بود و امير دوازده سال داشت، هنوز به ما مي گفتند بچه. خانه ی ما در سينه كش يكي از تپه هاي عباس آباد بود. از سه اتاق خانه يكيش متعلق به ما پنج برادر بود. هر روز صبح زود، پدر به سراغ مان مي آمد، ولي صبحي نبود كه ما بتوانيم تا قبل از مدرسه راحت بخوابيم. حتا جمعه ها. مادر همان كله ي سحر سماور را روشن مي كرد و بعد از نمازش سفره ی صبحانه چيده و آماده بود. اما ما ترجيح مي داديم نماز را كه خوانديم دوباره برويم زير لحاف. شايد چشم هايم خسته بود. تمام توانم را توي چشم هايم جمع كردم كه آنها را بهتر و روشن تر ببينم اما همه ی آن خانه و آدم هاش مثل شبحي محو شدند. دوباره در اتاق باز شد. صبح به اين زودي پدر پا به اتاق گذاشت. همه ي خانه پر از صدايش شد: آفتاب زد. من هيچي، از خدا خجالت بكشيد! پاشيد! و شروع كرد به كشيدن لحاف ها از روي ما. امير كه بيدار شدن به اين زودي برايش سخت بود، از زير لحاف گفت: آقا جون مگر نمي گوييد نه، ماز؟ (نه، را مي كشيد و می خنديد) نمي گوييد بماز. يعني نه، ماز. پس چرا ما بايد نماز بخوانيم. آن هم صبح به اين زودي. پدر لبخندش را مخفي كرد و دوباره با صداي بلند گفت: آفتاب زد، از خدا بترسيد. باز مثل هر روز ايستاده ام پشت شيشه قدي مشرف به تپه ها. حالا نگاهم را مي فرستم تا نوك تپه كه هنوز نه مهتابي است نه سفيد و نه زرد. توی دلم تا صد مي شمارم. يكباره نوك تپه زرد روشن مي شود، زرد روشني كه به بلوطي تيره مي زند. آنوقت از نوك تپه، رود درخشنده اي از طلا آرام پايين مي ريزد. و مي بينم از پشت تپه هزاران هزار پولك طلايي چشم را مي زند. لحظه هايي انگار روي تپه آتش سوزي شده است. پنجره را باز کردم. نمي دانستم چرا دارم ُگر مي گيرم، چقدر دهانم خشك است. كاشكي مادر كنارم بود و كمكم مي كرد؛ اگر بود ليوان آب سردي برايم مي آورد. آنوقت همه ي غربت را برايش تعريف مي كردم. اما، نه مادر! دلم نمي خواهد اينجا بودي، نه، توي اين غربت سرد يخ بسته که من از تشنگي آتش گرفته ام. نه مادر! بمان. خودم مي آيم. اگر اينجا دراز نمي كشيدم بهتر بود. بهتر بود كه لباس هايم را مي پوشيدم، از خانه بيرون مي زدم، و اينهمه در زمان تاب نمی خوردم. يادت هست؟ وقت خداحافظي گفتم: مامان ناراحت نباش! صبر داشته باش! شش ماه ديگر، دوباره همديگر را خواهيم ديد. من خوب مي دانستم كه سنگيني و بزرگي غم تو به اندازه كوه دماوند است. اما صورتت آرام بود؛ فقط مي گفتي: مواظب خودت باش! لحظه ی آخر كه مي خواستي از در خانه اي كه من در آن مخفی بودم، خارج شوي، برگشتي نگاهم كردي. من تظاهر به خنده كردم اما درونم آتش بود. بي صدا مثل فرشته ها اشک مي ريختي. هنوز در را نبسته بودي، گفتم: مامان، چشم به هم بگذاري ما برگشته ايم. شش ماه بعد، از پاكستان تلفن زدم، از اينكه زنده بودم و صدايت را مي شنيدم نمی دانی چقدر خوشحال بودم. تو مي خواستي غمت را در صدايت پنهان كني. من هم با خنده و خوشحالي از پاكستانِ كثافت تعريف ها مي كردم. مي گفتم پاكستان نگو، بهشت! در حالي كه از دست مگس و سوسک و پشه و مارمولك آرامش نداشتيم، و موش هايي بزرگ تر از گربه روی زندگی ما راه می رفتند. از بچه ی شش هفت ساله بگير تا پيرترين زن و مرد، گدا و اعيان، با سواد و بيسواد، مدام روي زمين تف مي انداختند. آن هم تف قرمز، رنگ خون. تعجب نكن مادر، حالت به هم نخورد. چند تکه قرص کمر را با کمی آب آهك و آبنبات رنگي روي يك برگ سبز مي ريختند و مي پيچيدند و مي گذاشتند گوشه ي لپ شان، دو ساعت، سه ساعت، تا نشئه بشوند. آنوقت هر چند دقيقه يکبار، يک تف گنده ی قرمز می انداختند کف خيابان. اولين روز كه وارد كراچي شدم، باوركن مامان، وقتي كف خيابان ها را ديدم، فكر كردم روز قبل اينجا جنگ بوده كه خون كف خيابان ها را گرفته. همان شش ماه اول دوبار مالاريا گرفتم. سال بعد پاريس بودم. زنگ زدم و صحبت كرديم. گفتم: مامان به سال نمي كشد كه همديگر را خواهيم ديد. با صداي مهربانش گفت: تو را به خدا مواظب خودت باش. سال بعد، از آمريكا زنگ زدم. بعد از صحبت كوتاهي حال برادرهايم را پرسيدم. لحظه اي مكث كرد، قلبم فرو ريخت. و بعد گفت: هوشنگ را گرفته اند و سه ماه است نمي دانيم كجاست. مي خواستم فرياد بزنم و زدم. روز به روز غربت برايم معني و مفهوم واقعي اش را پيدا مي كرد. به جاده اي قدم گذاشته بودم كه برايم غريبه بود. آيا به انتهاي جاده خواهم رسيد؟آيا از اين سراب به سلامت خواهم گذشت؟ به خلوت خودم مي رفتم و فکر مي كردم كه اين راه ناهموار را خودم برگزيده ام. و گاهي اين نجواها با مغز و احساسم چندين ساعت طول مي كشيد. هنوز چند ماهي از دستگيري هوشنگ نگذشته بود كه شنيدم امير را هم گرفته اند. حالا دوتا برادرم در زندانند. درد مرا به خود مي آورد. هر به چندي كه چشمانم باز مي شد و صورتم را در آينه مي ديدم، انگار ترس، در رگ هايم مي دويد، و مي دانستم اينجور وقت ها رنگ صورت بنفش مي شود. اگر حالا بميرم مثل اين است كه اصلاً زندگي نكرده ام. نه، نمی خواهم بميرم. نه، من نمي ميرم. كاشكي كسي اينجا بود. پيرمرد افسرده اي را مي ديدم كه انگار مي شناختمش. گفت: زمستان سردي ست. صدايش بم و خسته بود، اما به دلم مي نشست. يادم آمد روزي به پدرم گفتم: پدر، ببين چه شعرهاي نابي گفته ام. با شوق شعرم را خواندم. آنوقت، پدرم نگاه ملامت باری به من انداخت و گفت: پسرم فكر فردا باش. هميشه براي شعر گفتن وقت هست. دوست داشتم دوباره صداي پيرمرد را بشنوم، انگار دلم برايش مي سوخت. آنوقت تنها قطره هاي اشک را ديدم كه از گوشه ي چشم راستم به بالاي بيني ام مي رسيد و از آنجا قطره قطره به كف راهرو مي چكيد. دلم می خواست با صداي بلند گريه كنم. سال سوم رفتيم كانادا و آنجا تقاضاي پناهندگي داديم. بعد باز تلفن زدم به ايران. گفتم: مامان، شب عيد امسال سبزی پلو با ماهی را با هم می خوريم. و گفتم: چرا به من نگفتي که امير و هوشنگ برای چی افتادند زندان؟ گفت: ترسيدم بگويم، و يكوقت زندگيت خدای ناکرده به هم بخورد. حالا که خودت همه چيز را می دانی! اميدوارم خدا به تير غيب گرفتارش کند. فقط برادرهاي تو نبودند که، بيشتر از ده تا جوان نازنين اين محله را لو داد. چندتاشان اعدام شدند. همه ي اهل محل اين حاجي پدر سوخته را مي شناسند. اما ازت مي خواهم كه هرگز به مريم نگويي. شنيده ام مدتي است كه با باباش تلفني حرف مي زند. اينها را برای خودت می گويم، مامان. قول بده که بهش نگويی. پدرت هم که با اين پا دردش هفته اي دو بار مي رود ملاقات. يك روز اوين، يك روزگوهردشت. من هم همينطور. سال چهارم كه با هم حرف مي زديم حال و هواي هر دومان جور ديگري بود. سي درجه زير صفر بود، و دور و بر كيوسك تلفنِ خيابان سن كاترين مونترال يخ بسته بود. زير بار مشكل تازه ام، دست و پا مي زدم و تقلا مي كردم تا يك جوري خودم را بيرون بكشم. داشتم از اين حقارت خفه مي شدم. بهش مي گفتم مامان، خودت را ناراحت نكن. اما ذره ذره ي وجودم مثل مونترال يخ زده بود. ساعت ها راه مي رفتم و فكر مي كردم، اما هيچ راه حلي پيدا نمي شد. براي اولين بار بود كه مادر غم و دردش را از من پنهان نمي كرد، و اين خودش برايم غم ديگري بود. خودم را كمي جدي گرفتم و بدون اينكه بگذارم صدايم نشاني از ناراحتي داشته باشد، در همان باجه تلفن صاف ايستادم و انگار که اصلا سرمايی وجود ندارد گفتم: ما وقتي قدم توي راه مبارزه گذاشتيم، بايد آماده براي همه جور اتفاقی باشيم، بهاي سنگيني هم می پردازيم. آنجا و اينجا هم ندارد. كلامم را قطع كرد و سرم داد كشيد: تو را به خدا بس كن، توي غربت زنت دوتا بچه ها را برداشته و از خانه رفته. به جاي اينكه فكر چاره باشي باز هم از اين شعارها می دهی؟ به من بگو چی شد كه اين اتفاق افتاد؟ هيچي، با يك زن آشنا شد و آنها در طول دو ماه بی آنكه من باخبر شوم، وكيل گرفتند و می خواستند مرا براي هميشه از ديدن بچه هايم محروم كنند. راه می رفتم و فرياد مي زدم، اي خدا! هر كسي كه مي خواهد بگويد وابستگي مانع مبارزه است، بگويد. من بچه هايم را دوست دارم، حتا بيشتر از خودم. اما اين فرياد از گلويم بيرون نمی آمد. مادر مدام می پرسيد: مگر آنجا قانون ندارد؟ چرا مامان، آن زمهرير قانون داشت. اما قانون خانواده اش درست عكس قانون خانواده ايران بود. در قوانين کانادا پدر محلي از اعراب نداشت. زندگيم پاشيده بود. هفته اي چهارساعت، در حضور دو مأمور مي توانستم دو دختر كوچكم را ملاقات كنم. بعد از چهار ساعت وقتی مأمورها می آمدند سراغ شان، هر کدام از دخترهايم يک پاي مرا سفت بغل مي كرد. نمی خواستند از من جدا شوند. من بايستی تحمل می کردم که چه جوری توسط آن دو مأمور از من كنده می شوند. و وقتی ماشين راه می افتاد هردوشان گريه می کردند. يك هفته در اتاق كوچكي كه به تازگي اجاره كرده بودم انتظار می کشيدم تا دوباره شنبه برسد. هيچ كسي نمي توانست كمكم كند. چون پدر در كانادا تنها و تنها يك واژه ي پيش پا افتاده اي بيش نبود. زن مي توانست از هر مردي حامله شود و صاحب صد در صد آن بچه باشد. و مي توانست مثل خيلي از زن های كانادايي، نام آن مرد را در شناسنامه ی بچه اش ننويسند. هنوز ما پاسپورت نگرفته بوديم، و من شهروند آنجا محسوب نمي شدم، اما زن من شهروند كانادايي بود. مي خواستم فرياد بزنم تا به گوش همه برسد كه او دروغ می گويد، دروغ می گويد که من قصد بردن بچه هايم به ايران را دارم. مي خواستم فرياد بزنم که من اصلا نمي توانم به ايران بروم. نه براي پليس، نه براي وكيل، و نه براي قاضي اين ادعا يك پاپاسي هم در آن ديار ارزش نداشت. لحظه اي چشم هايم را باز كردم، ديدم كه هنوز در آينه افتاده ام. آينه كدر به نظر مي آمد. بعد شفاف شد. ديدم همان زني که از التهاب ذهنم بيرون آمده بود، حالا ايستاده، بی آنکه خود را پوشانده باشد. دور چشم هايش را سياه و زرد و قرمز كرده بود، ديگر شرم يا باوري در آن ديده نمي شد. گفت: برايت پيغام فرستادم، جواب ندادي! گفتم: پيغام تان را جواب دادم. هردويشان هميشه نزد شما باشند. بچه مادر مي خواهد. و من راضي به جدايي آنها از هم نيستم. خودتان خوب مي دانيد آنها همديگر را چقدر دوست دارند. به اين دليل بود كه گفتم نه. گفت: بزرگه بهانه هاي بيخود مي گيرد، و آن بچه هم ياد خواهد گرفت. من فكر مي كنم اگر بزرگه را تو نگهداري و کوچکه را من، براي تربيت هر دوشان بهتر باشد. بزرگه مثل يك آدم بزرگ مي رود توي اعصاب. مثل اينكه فهميد با نظرش اصلاً موافق نيستم، و هرگز راضي به تقسيم بچه ها نمي شوم، آنوقت زهرخند بر لبش نقش بست و روي از من برگرداند، و به نقطه اي در بيكران آينه چشم دوخت. بعد هم محو شد. درد، سينه ام را پاره می کرد تا راه نفسم را براي هميشه ببندد . عجيب اينكه حالا زندگي گذشته ام سريع تر از مقابل چشم هايم عبور مي كرد، و تكرار زندگيم راحت بر ذهنم مي نشست. بيست سال گذشت و موهايم در آينه سفيد شد. ناله اي کردم، ولي صدا در گلويم شکست. لحظه هاي آخر چه سنگين اند، و چه سنگين مي گذرند. به خود نگاه مي كردم و دلم برای ون گوگ می سوخت که ساعت ها در مقابل بومش قلم مو در دست ايستاده بود و مرا نگاه مي کرد. قلم مو به انگشتانش چسبيده بود. شنيدم که زير لب گفت: چرا نمی توانم اين تنهايی را که آينه آفريده، من خلق کنم. از ذهنم گذشت: كدام نقاشي چنين پرتره اي از تنهايي را تا به حال خلق كرده است؟ اين مفهوم تنهايي را كه در آينه مي ديدم، پديده ای بود که تا به حال در كتاب ها نخوانده و نشنيده بودم. با خودم يا با او در آينه نجوا مي كردم. هنوز مغزم كار مي كرد. بايستی تا صبح هم اگر شده تحمل مي كردم. شايد فردا كسي به سر وقتم می آمد. حتما كسي می آمد. دوباره پنجره ی اتاق را باز می كردم، و از سپيدي درختان و زمين لذت می بردم. حتما كسي می |