Contact the Green PartyFarsi linksFarsi newsFarsi platformEnglish home pageFarsi statementsFarsi home pageEnglish newsEnglish statementsEnglish platformEnglish links

باد و ...

دو ماهي پهلو به پهلو نزديک ساحلِ با هم شنا مي کر دند.يکي از آن دوِلحضه اي ايستاد و اطراف را نگا ه کرد و بعد به ديگري گفت: "عزيزمِ انگار که امشب دريا حالي آشفته دارد و شايد بخواهد آنچه در دل دارد بيرون بريزد. بايد به ژرفاي دريا برويم!."

خرچنگي شنيد و با کنايه گفت: "اگر قرار باشد بر خاک ساحل در غلطيد، خواهيد غلطيد! و بيشک طعمه ي مرغ ماهيخواري خواهيد شد!"

معلوم بود که ماهي ها از آنچه شنيدند هيچ خوششان نيامد. هر دو با هم به عمق آب رفتند.

 خرچنگ با خود نجوا کرد که: "ترسوها محتا طند. اما گريزي نيست."

موج، خرچنگ را بالا آورد و به سوي ساحل راند. خرچنگ ابتدا راه ديگر داشت. اما چاره ي کار را جز تسليم نديد. وقتي به ساحل رسيد مرغان ماهيخوار را ديد که گروه گروه کنار هم هستند و آب آنها را بالا و پايين ميبرد. موج مي آمد و مثل گذشته سرخورده به دريا باز نمي گشت.. در ساحل غرش دريا بود و جيغ مرغان ماهيخوار، بعضي مرغان نا خواسته پرواز مي کردند و باز دوباره بر سطح آب فرود مي آمدند.

خرچنگ خود را کنار مرغ ماهيخواري ديد، پرسيد: "شما که بسيار اين بالا و پايين رفتن ها را ديده ا يد، پس چرا امشب اين چنين آشفته ايد؟ موجي در رسيد و خرچنگ را چند متري به بالا پرتاب کرد. چند مرغ ماهيخوار هم با اينکه مقاومت مي کردند و بال مي زدند با سر و شکم به ساحل کوبيده شدند. لحظاتي سپري شد. خرچنگ دوباره همان مرغ را ديد و با فريادي که به گوش او برسد گفت: "تا به حال چنين خشمي از دريا نديده بودم!"

مرغ ماهيخوار با جيغ خود گفت: " دلم به حال دريا مي سوزد، اين باد است که به خاطر گم کرده خود دريا را اينگونه ديوانه کرده است."

خرچنگ فرياد زد: " اين باد چه چيزي گم کرده است؟"

" نمي دانم چه چيزي گم کرده، اما ميدانم گم کرده اي دارد که اينگونه به دور خود مي چرخد و زوزه مي کشد، و به دل دريا فرو مي رود و موج را اين چنين بالا مي آورد به صخره ها مي کوبد و متلاشي مي کند."

باد در ساحل چرخيد و فرياد زد. موجي سر رسيد و بيدرنگ آنها را به ساحل پرتاب کرد.

ديوانگي باد آنچنان بود که ترس را در دل دريا ميريخت. بيچاره دريا مي خواست به باد بگويد: " ببين باد، گمشده تو در دل من نيست! باور کن نيست، دلم را ببين..."

آب دريا کف کرد و خروشان شد، بالا آمد و موج شد و به ساحل هجوم برد. باد فرياد ميزد: "بيشتر، بيشتر..."

از آسمان هم صداهاي هولنا کي شنيده مي شد. رعد بود و برق فرياد بود و ناله، که به گوش ميرسيد. اين ابرها بودند که با فرياد مي گفتند: "اي باد سرور ما، صاحب ما، نزن نزن، به ما رحم کن، نزن..."

صداي زوزه پر سوز باد که جسم را شيار شيار مي کرد و سياه، بانگ بر مي آورد: " ترسوها، تنبل ها حرکت کنيد به سوي مکان هاي دور، که درختشان، دستان پر برگشان را به نيايش براي بقاي خود به آسمان بلند کرده اند و جاندارانش که دهانهاي خشک خود را به سوي آسمان باز کرده و منتظرند، بشتابيد."

تازيانه هاي باد آنچنان بيرحمانه بر گرده ابرها فرو مي آمد، که فرياد آنها را به گوش بالايي ها و پاييني ها مي رساند.

باد بايد ابرها را با خود مي برد و برد. گويا گمشده خود را در آسمان يافت.

دريا باز آرام شد. آسمان آبي شد. اما ديگر نه نشاني از مرغ ماهيخوار بود و نه از خرچنگ اثري.

آن دو ماهي، در کنار هم، عاشقانه پيچ و تاب ميخوردند تا از ژرفاي دريا بالا آمدند و رو سوي ساحل کردند، جلوتر آمدند جلوتر، تا جايي که شکم هاشان نرم نرمک به ماسه هاي ساحل کشيده ميشد. با خودم گفتم انگشتانم را در آب فرو مي کنم و آب را آرام آرام تکان ميدهم شايد جلوتر آمدند. در يک لحظه بعلت سردي آب دستم را به سرعت بيرون کشيدم، آرنجم به دسته ي صندلي اصابت کرد. تکاني خوردم و چشمانم باز شد به خود آمدم.